تبليغاتX
هومن - مدعیان نقد ادبی

در دهه هفتاد، بستر ادبیات ایران بیش از دهه­های دیگر شاهد کتابسازی در زمینه نقد ادبی بود. گاه یکنفرتصمیم می­گرفت که مصاحبه­ای با دوستانش ترتیب دهد و ماحصل را مجلدی کند وگاه منتقدان ترجیح دادند که به جای پژوهش منطقی در شعر معاصر به دنبال کشف ربطهای نجومی در چند شعر از چند شاعر، جُنبش­واره­ای به سبک اروپای پس از جنگ راه بیاندازد که این قبیل کتابسازی­ها، بیشتر ازسوی نامجویان جوان صورت گرفت. نامجویان میانسال نیز در واکنش به تسلط احمد شاملو ی سالهای60 و 70چند دسته شدند:یک عده شارح و ستایشگر شاملو؛ گروهی به مدد نظریات جدید غربی،منتقد شاملو؛ و عده ای خاموشان که رسماً در انتظار مرگ دیکتاتور بسرمی بردند! این دسته آخر از مرداد ماه 1379 یعنی از زمان فوت­شاملو به بعد بالأخره به حرف آمده بر صفحه نشریات ظاهرشدند و از آنجا که سکوت ایشان در طی سالهای گذشته از بی بضاعتی­شان ناشی میشد، نه در لباس منتقد شاملو بلکه در هیأت مطرح­کننده و پاسخگوی مسأله ای موسوم به « بحران مخاطب » عرض اندام نمودند. بحران مخاطب، يك صورت مساله گمراه­كننده است. كدام بحران؟ كدام مخاطب؟در مواجهه با كدام اثر؟ امروزه عموماً كساني به طرح اين مسأله  ميپردازند كه خود از توليدكنندگان اثر هنري محسوب مي­شوند؛ آنها با مشاهده بي­توجهي جامعه به آثارشان، علت را در مخاطب جستجو ميكنند؛ در واقع، فرض را بر اين ميگذارند كه مخاطبان از درك آن توليدات عاجزند. رويكرد ديگري كه مي­توان به اين مساله داشت؛ اين است كه ما اگر قائل به بحران هستيم، علت آن را در اثر و موثر بررسي كنيم نه در تاثيرپذير. ظرفي محتوي مايعي را در نظر بگيريم كه هركس آن را مي­چشد،مي­گويد:« تلخ است »؛ در چنين شرايطي، دو فرض پيش روي ماست؛ يكي اين كه:« محتوي واقعاً تلخ است »، و ديگر اينكه: « چشايي افراد ايراد دارد ». در اين حالت ما به يك مترِ نمونه يا كيلوگرم نمونه نياز داريم؛ و اتفاقاً بحران امروز،بحران محك است؛ اما وقتي عنوان شود کهما با بحران مخاطب مواجهیم »، يعني اينكه ما بحران را كاملاً بررسي كرده و علت آن را در مخاطب يافته­ايم! آيا فرض عدم اقبال جامعه به شعر،يك فرض واقعي مستدل به آمار است؟ یا اینکه جامعه از شاعران جدید ناامید شده است و به یک شیوه بخصوص شعری که تصادفاً همان شیوه شعری مطرح­کنندگان بحران مخاطب است، بی­اعتنایی می­کند؟ آیا در طول این سال ها، شعر قابل توجهی به دست جامعه رسیده است؟ 

سال­هاي هفتاد، بستر بخت­آزمايي در زمينه خلق شعر مركزگريز و معناگريز بود؛ و رواج برداشت پساساختگرايانه از زبان و اصالت اجراي شعر،منجر به استفاده اعتيادي از بازی­هاي آوايي شد. در نتيجه،خود مساله دستيابي به اين تمهيدات،به عنوان هدف شعر و شاعري،انديشه شاعرانه را صرفاً در مرحله اجراي شعر متوقف­كرد. نام شاعر هميشه يادآور انديشه بوده است؛اما امروز نام برخي از شاعران، نه يادآور يك انديشمند بلكه يادآور يك تمرين­كننده جداول دستورالعملي سوپرمدرنيستي است و شاعري كه تمرين میكند، لابد به اين زودي­ها حرفي براي گفتن نخواهد داشت! شاهديم كه در مسابقه ثبت امتياز شعر پست مدرن، معناگريزي به بي­معنايي منجرشده است. شعر بي مركز متشكل است از مجموعه واژه هاي پراکنده كه به صورت تصادفی كنار هم قرارگرفته­اند و مثل اينكه تهيه كننده چنين شعری، صرفاً كاتب يك متن بي معنا و مركز است! وقتي من مي گويم « شعري گفته ام » در واقع منظور من اين است كه « چيزي گفته­ام شبيه آنچه شعر دانسته  مي­شود »،در واقع منظور من اين است كه چيزي  گفته­ام كه شعر دانسته مي­شود؛ پس شعر، قاعده اي كلي دارد، هر چند كه نتوان اين قاعده را در چند جمله محدود كرد. شعري با قاعده­اي متفاوت از قاعده­اي كه در طول هزاران سال به وجود آمده­است، صرفاً مربوط به انساني متفاوت با سرشتي كاملاً متفاوت در دنيايي ديگر است؛ و لاجرم، انسان اين زمان و اين مكان،دركي از آن نخواهد داشت.

جدول دستورالعملی ايهاب حسن دركتاب به سوي ادبيات پست مدرن  تنها به عنوان آنتي تز شعر و رمان مدرن قابل بررسي است،نه به عنوان یک برنامه براي برپايي شعري ذاتاً متفاوت با آنچه شعر دانسته مي­شود. به هر حال؛در مواجهه مخاطب با اينگونه نوشتار،عدم­ ارتباط، تنها نتيجه بازخواني شعر است.در واقع،هرگونه اغتشاش تعمدي در شعر، زيبا نخواهد بود و خواننده را آزار خواهد داد؛ و پيداست كه هدف هيچكس از خواندن شعر، خود­آزاري نيست. غايت تمام مباحث مربوط به شعر و شاعري، منجر به يك چالش تعيين­كننده بر سر تعريف خواهد شد. اگر چه عده­اي اساساً از هرگونه تعريف تفره می­روند و با ترجمه تاويلي اين مفهوم به جزم­انديشي و استناد به عدم قطعيت امور، درگيرودار سفسطه های سوپرمدرنيستي،خود را پيروز مناظرات می­دانند؛ اما جهان بي­تعريف هرگز وجود نداشته­است . شعر همواره بوده و هست و خواهد­بود و مسلماً در سایه تعريفي كلي است كه اين ماندگاري رقم مي­خورد. وضعیت پست مدرن،بيش از هرچيز ديگري دچار بحران محک است و آنان ناگزيرند كه به عقب برگردند و تكليفشان را با اين پرسش بنيادين كه «هنر چيست؟» دوباره روشن كنند؛ آنانكه از عدمِ­قطعیت امور سخن مي­گويند و هرگونه اقدام ­به ­تعريف مفاهيم را با برچسب جزم­انديشي مردود مي­دانند، ناگزيرند بر سر اين تعريف كه « نمي­شود تعريفي ارائه كرد » اجماع كنند تا همه بدانند كه جهان بي­تعريف وجود ندارد. تفاوت انسان با حيوان در توانايي تعريف جهان نهفته­است و اساساً همين توانايي است كه زبان و به تبع آن هنر را بوجود مي­آورد. در آغاز دهه 80 در چنين دورنمايي ، عرصه ادبيات ايران با يك بحران سوپرمدرنيستي مواجه شد كه جامعه خسته پس از جنگ را از پناهگاهي به نام شعر نااميد مي­­كرد؛ و بعد متهمين رديف اول ايجاد اين وضعيت ، خود مطرح­­كننده و پاسخ­­گوي بحران مخاطب شدند.

هومن ربيعي  | لینک ثابت |