تبليغاتX
هومن - در قفس پنج (یادی از بهمن جواهرچیان)

در یکی از غروب­های سرد پائیز 79 در تئاتر شهر به او برخوردم.صورتی گرد و جوگندمی،چشمانی میشی،قدی بلند،اندامی متناسب و شال پشمی بلند سفیدی به گردن داشت،موهایش مثل این اواخر بلند نبود اما مجسمه غرور بود و چهره مهربانش جذاب. چیزهایی چنان که فراخور حال بود به هم گفتیم و همدیگر را انگار که از سالها پیش،بازشناختیم.شک نداشتم که او بهترین شاعر در میان همنسلان بود اگرچه به ندرت شعر می­خواند و اصلاً شعری به دست چاپ نسپرده بود.یادم نمی­رود که از بس به او برای شعر خواندن اصرار می­کردم، از دستم عصبانی می­شد؛ و اگر در جمع اصرار می­کردم ــ که به مراتب بیشتر مرتکب می­شدم ــ چندین روز به نزدم نمی­آمد. آن روزها دانشجوی ادبیات بود اما کلاس­ها واقعاً برایش کافی نبودند،و همیشه گریزان بود از دانشگاه؛ عوضش چنان غوطه­ای در شعر قدما و خصوصاً حافظ می­خورد که تا آن زمان کمتر دیده بودم.غزل­های نابی برمی­گزید و «زلف برباد مده» را چنان خوانش می­کرد که دچار این توهم می­شدی شاید حافظ هنوز در قید حیات باشد. اوج شاعری «بهمن جواهرچیان»زمانی بود که«صد سال بی تو» و«پنج سی­سی لالایی» را سرود. غوغایی بود؛ وقتی شعر می­خواند ــ که به ندرت هم اتفاق می افتاد ــ عکس­العملی جز تحسین و سکوت برنمی­انگیخت.بگذارید بگویم بی­نظیر بود. به شدت منتقد فضای حاکم بر شعر و نشریات معاصر بود و اصلاً حاضر نبود شعری به دست چاپ بسپرد. البته عاقبت اصرارها کارگر شد و آن دو شعر را برای ویژه­نامه­ای فرستادیم و چاپ شد. فکر می­کنم خوب شد چون لازم بود شعرها به طریقی ثبت هم بشود زیرا بعدها که وبگردی و وبلاگنویسی رایج شد، دیگر هیچ شعر و شاعری امنیت نداشت و ندارد. بهمن اصلاً خیال چاپ کتاب نداشت. در سال 80 از بهمن خواستم تا در قسمتی از سریال«قصه خاطره­ها»بازی کند. خیلی اصرار کردم و بالأخره جلوی دوربین رفت و سریال در سال 81 از شبکه دو پخش شد. بعد از پخش آن مجموعه به من گفت:«هومن،عجب بلایی سرم آوردی». آن زمان من خودم هم نمی­دانستم که چرا باید بهمن جلوی دوربین می­رفت اما امروز راضی هستم چون یادگاری ارزشمندی از او گرفتم. همچنان مشغول دانشگاه بود مدتی در دایرة­المعارف شاعران و نویسندگان کار می­کرد. روزی به من گفت:«خودم کتاب تو را خلاصه و شعری برای معرفی انتخاب کردم»؛غرضم البته از ذکر این خاطره،خودنگاری نیست بلکه می­خواهم بگویم: این برایم افتخاری جاودانه خواهد بود. در سال 82 بهمن شروع کرد به نوشتن نمایشنامه و این یکی از بهترین کارهایی بود که انجام داد. همه جای دنیا شاعران این کار را می­کنند و همین مسأله باعث ارتقای هنرهای نمایش آنان شده است. او «لورکا» را نوشت و همچنان نمایشنامه­ها و شعرهای دیگری را از خود به یادگار گذاشت. دردناک­ترین خاطره برایم این است که از پائییز 84 به بعد،به علت تغییر محل کار و زندگی­ام دیگر بهمن را ندیدم؛ از خانه قبلی­شان در اکباتان هم نقل مکان کرده بودند و شماره­ای از او نداشتم و خبر یافتم که چنان مستغرق است من را که هیچ،دیگر خود را نیز بازنمی­شناسد؛ با این وجود،به شکل دیوانه­واری از هرکسی سراغش را می­گرفتم و بی­هدف و اتفاقی در اینترنت برایش پیغام می­گذاشتم. چندین بار به خانه هنرمندان رفتم و ساعت­ها منتظر ماندم که شاید بیاید و دوباره ببینمش اما دریغ و درد نصیبم بود. بهمن از میان تمام اطرافیان،بیش از همه برادر کوچکش بهزاد جواهرچیان را دوست داشت. بارها از او شنیدم که می­گفت:«بیش از هرچیز به خاطر بهزاد به خانه باز می­گردم». آن عزیز ،مادری داشت از جنس مادران بی­نظیر ایرانی و پدری با فرهنگ که همچون بهمن را پدر بود؛ در غم ایشان شریکم. درباره شعر بهمن چه می­توام بگویم؟و درباره زندگی وی چه فیلمی می­توانم بسازم؟ بهمن عاشق فیلم «نوستالژیا» بود و عجیب اینکه داستان زندگیش هم شبیه قصه آن فیلم. او در میان شاعران «نصرت رحمانی» را بیشتر دوست داشت و بهتر از بسیاری شعر او را شناخته بود. خاطره بهمن هرگز پاک نخواهد شد، روحش شاد . او در 23 مردادماه امسال در سن 31 سالگی از میان ما رفت و نام بهمن جواهرچیان جزو درخشان­ترین نامهای شعر معاصر و در فهرست پیشگامان شعر پسانو خواهد بود. شخصاً به زمان نیاز دارم تا از سوگ ناشی از فقدان او خارج شوم و بتوانم درباره بارزه­های سبکی شعرش به تفصیل سخن بگویم.

                                                «رفتی و داغ تو به دل روزگار ماند»

 

 

(آدرس آقای بهزاد جواهرچیان برای کسانی که میخواهند شعری از بهمن جواهرچیان را در سایت شخصی خود استفاده کنندbehzad_javaherchian@yahoo.com  شماره تماس  ۰۹۱۹۲۹۶۹۰۹۳)

هومن ربيعي  | لینک ثابت |