روزی که انسان ابتدایی، نتیجه ضربه مشتهای اش را دید،سعیکرد چیزی مشابه مشتهایاش را به کار بگیرد،به این منظور،یک سنگ گرد را سرِ یک تکه چوب بست که این شــئ جــدیــد، یک دورنـــمــــا از مشت خودش بود؛ دورنمایی که در نتیجه درک درون (تواناییمشتزدن) و درک پیرامون (تأثیرپذیری اجسام)وجود متعین تازهای یافت. کسی که برای اولین بار این کار را انجام داد،هنرمند زمان خود بود؛او اجزای پراکنده را طوری با همدیگر جمعکرد که نتیجه چیز جدیدی باشد:عناصر آشنا (سنگ و چوب و الیاف)در دورنمای بدیع(چکش)؛این کار، هنر او بود و چکش،یک اثر هنری کاربردی. در مورد اثر هنری زیبا هم دورنما تعریف مناسبی است چراکه آثار هنری همواره همان محاکات ارسطویی را در خود دارند یعنی سعی در بازتولید جهان پیرامون در دورنمایی تازه دارند.
دورنمامندکردن لحظههای هستی،نوعی به قابکشیدن یا کادرهکردن آن است ؛ در دورنما،جزئیات قابل بررسی می شوند و این دورنما همچون مجموعـه ای از عنــاصـر شــاکـل ، وضعیت همساز و هماهنگی است که می کوشد تا زیبا و دقیق باشد؛به عبارت دیگر،دورنمای اثر هنری،به مثابه چارچوب نگرشی انسان، شاکله اثر هنری است و می کوشد تا زیبا و دقیق باشد. کلمهها با همدیگر ترکیب میشوند وجملهها را میسازند؛ جملهها با جمله های دیگر همکلام میگردند و نوشته را به وجود می آورند.این نوشته هر چیزی میتواند باشد:درخواست اداری،خبرروزنامه،وصیتنامه،شعر یا رُمان. تمام نوشتهها بدون اینکه عنوانی بر روی آنها باشد، در ذهن خواننده،عنوانی می یابند.این نوشته چیست؟خواننده در پاسخ به همین پرسش است که به شناسایی کلمهها و جملهها و ارتباط آنها با همدیگرمیپردازد. او دورنماهای مختلفی از نوشتار را تجربه کردهاست و در مواجهه با یک متن،آن را با دورنماهایی که در حافظه دارد،مطابقتمیدهد؛درست مثل جستجو در یک دسته کلید برای بازکردن قفل. این نوشته چیست؟خواننده درجواب همین سوأل استکه عنوانهای نامنطبق را کنار میگذارد تا به دورنمای منطبق برسد.کشف دورنما،کلید درک متن است.
نكته در اينجاست كه شعر و اساساً هنر،پيش از آنكه به تعريف دربيايد، از سوي قوه ادراك انساني،دانسته مي شود؛من بيان مي كنم و شاهدان پيش از اينكه تعريف من را از بيان من بدانند،خود بيان من را مي دانند. به عبارت ديگر؛در نگاه اول،اين دورنماي بيان است كه درك ميشود: من چيزي میگویم یا می نویسم و شنونده يا خواننده درمي يابد كه چه چيزي شنيده است؛ يك شعر؟يك رمان؟يك مقاله؟يا يك لطيفه؟ بياييدبراي لطيفه،سه عنصر ايجاز،مجازمندي و طنازي در نظربگيريم؛و فرض كنيد كه من چيزي به نام لطيفه تعريف كنم در حاليكه عنصر طنازي را از آن حذف كردهام؛احتمالا دو گونه برداشت خواهد شد:«من منظور ديگري را دنبال ميكنم» یا «من لطيفه لوسي تعريف كردهام» ؛ در هر دو حالت،آنچه لطيفه دانسته ميشود در كلام من وجود ندارد. درست مثل اینکه من بنویسم « قلی سوءالقضایی » ولی منظورم « علی عبدالرضایی » باشد یا مثلاْ بنویسم « قلی ناتاشایی » ولی منظورم « علی باباچاهی » باشد و یا بنویسم «انصار هوشیاری فر» ولی منظورم «هوشیار انصاری فر» باشد. آهنگ نیز یکی از عناصر شاکل دورنمای شعر است و نمیشود آن را از شعر حذف کرد.شعر در تمام ادوار، آهنگین بودهاست اما در هر دوره و به اقتضای هر زبان، دورنمای متفاوتی داشتهاست؛ زمانی هجایی، زمانی با وزن الکساندرن(دوازده هجایی اروپا) و زمانی عروضی. متأسفانه آهنگ همواره به معنی اوزان افاعیل عروض در نظرگرفته شدهاست، بدون اعتنا به اینکه آن فقط یکی از رویکردهایی می باشد که می توان به عنصر آهنگ در شعر داشت. شعر بدون آهنگ، زیر سوأل است اما این آهنگ لزوماً یکی از قوالب وزنی تجربه نیست.«گفتِ آهنگین چه خوشتر مینشیند بر دلم » این بوده است سلیقه انسانی در تمام اعصارتاریخ تمدن. شنوندة انسانی، علاوه بر بیان مطلب، زیبایی هم میخواهد.آیا زیبایی تنها در آهنگِ کلام تجلی مییابد؟ مسلماً نه. آهنگ شعر، بی واسطهترین تأثیرگزاری را دارد و همواره سعی میکند تا به قطعیت موسیقی دست یابد. موسیقی قطعی است؛هیچ نُتی،معنا و احساس نت دیگر را دربرندارد؛ نُت«می» با نُت «فا» تفاوت دارد. شعر میکوشد تا به قطعیت موسیقی دست یابد.این میل به قطعیت از کجا نشأت میگیرد؟ واضح است که شاعر میکوشد تا ذهنیتاش را دقیق ثبت کند؛پس شاعر به دنبال کلامی است که دورنمای ذهنی مورد نظرش را عینیت ببخشد و در قالب علامتهای اختصاری ارائه نماید، طوری که مخاطب هم دورنمای مورد نظر شاعر را درک کند.
در ابتدا کلمه بود یعنی در ابتدا معنا بود. واژهها علامت اختصاری چیزهای جهان هستند و آدمی در آن دمی که به درون و پیرامون خود می اندیشد،با واژه ها میاندیشد و با واژهها بیان میکند،با زبان.
زبان در نوع بشر کارکردی یکسان دارد و گوناگونی آن در شکل اتفاق میافتد.وقتی که جمعیت های بشری به مدت طولانی یکجانشین شدند، هماهنگ باجغرافیای پیرامون،زبانی اتخاذکردند.
با ظهور تمد ِبینالنهرین، زبان که تا آن زمان در شکلِ گفتار به زیستِ خود ادامه میداد، به صورت نوشتار درآمد و خطهای گوناگون اختراع شد. همانطورکه واژهها علامت اختصاریِ چیزها بودند، رسمالخط ها هم علامت اختصاری واژهها شدند. به عبارت دیگر،انسان به صورت طبیعی برای اجسام و پدیدههایِ دنیا، ازطریقِ توانــاییِ تکــلّم، علامتهـای اختصــاری وضع کرد: نشــانههــایــی که به مثابه ارجاع دهنده، القاکننده مختصات کلیِ مراجع خود بودند.آیا این علامتهای اختصاری موضوعه توسط بشر، خود معنا بود؟ نه، نشانه آن بود: یک توافقِ طبیعی. به باور من زبان در غیر شعر چیزی جز مجموعه علامت هاییِ اختصاری منتظم که اندیشه را قابل مبادله میکند، نیست.امروزه با رواج استفاده از رسانهها دیگر نمیتوان تمایز دقیقی میان نوشتار و گفتار قائل شد و این هر دو به مثابه متن عمل میکنند. به همان اندازه که مقالهای کوتاه یک متن است،سی دی صوتی یک مناظره هنری یا سیاسی هم یک متن تلقی میشود. نوشتار بر گفتار تقدم ندارد بلکه فضیلت دارد؛ به بیان دیگر نوشتار از حیث قابلیت ردیابی و توضیح حقیقت، صورت قوام یافتهتر و نظام مندتری از گفتار است. شعر از شکل گفتار درونی به شکل نوشتار ثبت میگردد،همانطور که معنا از شکل ذهنی اندیشگی به شکل عینی گفتار درمیآید. گفتار و نوشتار، هر دو معنا را قابل مبادله میکنند؛اولی در تعامل با مخاطب و دومی در غیاب مخاطب.علم زبانشناسی که خود محصول نگرش مبتنی بر شناخت جزئیات بر اساس طبقه بندی است،همواره در پی برپایی دکترینی بودهاست که بتواند از طریق آن و با طبقه بندی و مطابقت،زبان را تعریف کند،اما دعواهای زنجیرهای زبان شناسان در گذشتههای دور و نزدیک بر سر تمایز گفتار و نوشتار، امروز دیگر مدخل مناسبی برای شناخت حقیقت زبان محسوب نمیشود و ما با متن به در معنای عام آن روبرو هستیم. واضح است که اجرای متن نمیتواند بر تشکیل ذهنی آن مقدم باشد حتی در یک متن صوتی یا تصویری ناطق که اجرای زبانی با تشکیل ذهنی معنا همزمان به نظر می رسد. با این همه، بحث و قلمفرسایی در باب تمایز گفتار و نوشتا و تقدم و تأخر آنها نسبت به همدیگر، بیش از آنکه ما را به حقیقت زبان رهنمون شود، جنبه تحقیقاتی و آکادمیک دارد.شعر کامل، وضعیت بدیعی در ذات و روح زبان ایجادمیکند و خود در این وضعیت،جایگاهی جاودانی به دست میآورد؛ا ین وضعیت همان دورنمای کامل است که همچون مجموعهای از عناصرِ شاکِل خودنمایی میکند.عناصر شاکل،زیر تقسیم بندی زبان و فَرازبان تحلیل می شود:عناصرِشاکلِ زبان عبارتند از:آهنگ، پیوندواژگان، نداسازی، نماپردازی و نحو؛ و عناصرشاکلِ فرازبان عبارتند از: تخیل، احساس، فکر و لحن.شعرکامل به مثابه مجموعه هارمونیک عناصرِ شاکل، دورنمایی است که مضمون شعر را در خود جای داده و عینیت می بخشد؛ دورنما،مدخلی است بر آنچه شعر بیان خواهد کرد. معناجویی،تصنعگریزی و تقلیدناپذیری از خصایصِ شعرِ کامل هستند؛ البته شاید این همه بدیهی به نظربرسند،اما معمای درونمای شعرِ چو حل گشت،آسان شود.
یک دسته کبوتر از کوچههای کودکیام پرید
سالها گذشت
کسی جوانیِ نابغه را ندید؛
امروز خیابان
انگار خوشبختی دورتر شدهاست
امروز خیابان
ببین:
عکسِ سکوت یک پرستار
یک تلفنچیِ بیانگشت؛
امروز خیابان
جوابِ ناخوشایند رهگذران است
عریانی آرزوهایم را زیرِ سوأل میبرد
ولی مهم نیست!
همیشه اوجِ کبوتران ، گردونه ی ذهنم را با خیال میبرد.
