تبليغاتX
هومن - دورنمای شعر

روزی که انسان ابتدایی، نتیجه ضربه مشت­های اش را دید،سعی­کرد چیزی مشابه مشت­های­اش را به کار بگیرد،به این منظور،یک سنگ گرد را سرِ یک تکه چوب بست که این شــئ جــدیــد، یک  دورنـــمــــا از مشت خودش بود؛ دورنمایی که در نتیجه درک درون (توانایی­مشت­زدن) و درک پیرامون (تأثیرپذیری اجسام)وجود متعین تازه­ای یافت. کسی که برای اولین بار این کار را انجام داد،هنرمند زمان خود بود؛او اجزای پراکنده را طوری با همدیگر جمع­کرد که نتیجه چیز جدیدی باشد:عناصر آشنا (سنگ و چوب و الیاف)در دورنمای بدیع(چکش)؛این کار، هنر او بود و چکش،یک اثر هنری کاربردی. در مورد اثر هنری زیبا هم دورنما تعریف مناسبی است چراکه آثار هنری همواره همان محاکات ارسطویی را در خود دارند یعنی سعی در بازتولید جهان پیرامون در دورنمایی تازه دارند. 

دورنمامندکردن لحظه­های هستی،نوعی به قاب­کشیدن یا کادره­کردن آن است ؛ در دورنما،جزئیات قابل بررسی می شوند و این دورنما همچون مجموعـه ای  از عنــاصـر شــاکـل ، وضعیت همساز و هماهنگی است که می کوشد تا زیبا و دقیق باشد؛به عبارت دیگر،دورنمای اثر هنری،به مثابه چارچوب نگرشی انسان، شاکله اثر هنری است و می کوشد تا زیبا و دقیق باشد. کلمه­ها با همدیگر ترکیب ­می­شوند وجمله­ها را می­سازند؛ جمله­ها با جمله های دیگر همکلام می­گردند و نوشته را به وجود می آورند.این نوشته هر چیزی  می­تواند باشد:درخواست اداری،خبرروزنامه،وصیتنامه،شعر یا رُمان. تمام نوشته­ها بدون اینکه عنوانی بر روی آنها باشد، در ذهن خواننده،عنوانی می یابند.این نوشته چیست؟خواننده در پاسخ به همین پرسش است که به شناسایی کلمه­ها و جمله­ها و ارتباط آنها با همدیگرمی­پردازد. او دورنماهای مختلفی از نوشتار را تجربه کرده­است و در مواجهه با یک متن،آن را با دورنماهایی که در حافظه دارد،مطابقت­می­دهد؛درست مثل جستجو در یک دسته کلید برای بازکردن قفل. این نوشته چیست؟خواننده درجواب همین سوأل است­که عنوان­های نامنطبق را کنار می­گذارد تا به دورنمای منطبق برسد.کشف دورنما،کلید درک متن است.

نكته در اينجاست كه شعر و اساساً هنر،پيش از آنكه به تعريف دربيايد، از سوي قوه ادراك انساني،دانسته  مي شود؛من بيان مي كنم و شاهدان پيش از اينكه تعريف من را از بيان من بدانند،خود بيان من را مي دانند. به عبارت ديگر؛در نگاه اول،اين دورنماي بيان است كه درك مي­شود: من چيزي می­گویم یا می نویسم و شنونده يا خواننده درمي يابد كه چه چيزي شنيده است؛ يك شعر؟يك رمان؟يك مقاله؟يا يك لطيفه؟ بياييدبراي لطيفه،سه عنصر ايجاز،مجازمندي و طنازي در نظربگيريم؛و فرض كنيد كه من چيزي به نام لطيفه تعريف كنم در حاليكه عنصر طنازي را از آن حذف كرده­ام؛احتمالا دو گونه برداشت خواهد شد:«من منظور ديگري را دنبال مي­كنم» یا «من لطيفه لوسي تعريف كرده­ام» ؛ در هر دو حالت،آنچه لطيفه دانسته مي­شود در كلام من وجود ندارد. درست مثل اینکه من بنویسم « قلی سوءالقضایی » ولی منظورم « علی عبدالرضایی » باشد یا مثلاْ بنویسم « قلی ناتاشایی » ولی منظورم « علی باباچاهی » باشد و یا بنویسم «انصار هوشیاری فر» ولی منظورم «هوشیار انصاری فر» باشد. آهنگ نیز یکی از عناصر شاکل دورنمای شعر است و نمیشود آن را از شعر حذف کرد.شعر در تمام ادوار، آهنگین بوده­است اما در هر دوره و به اقتضای هر زبان، دورنمای متفاوتی داشته­است؛ زمانی هجایی، زمانی با وزن الکساندرن(دوازده هجایی اروپا) و زمانی عروضی. متأسفانه آهنگ همواره به معنی اوزان افاعیل عروض در نظرگرفته شده­است، بدون اعتنا به اینکه آن فقط یکی از رویکردهایی می باشد که می توان به عنصر آهنگ در شعر داشت. شعر بدون آهنگ، زیر سوأل است اما این آهنگ لزوماً یکی از قوالب وزنی تجربه نیست.«گفتِ آهنگین چه خوش­تر می­نشیند بر دلم » این بوده است سلیقه انسانی در تمام اعصارتاریخ تمدن. شنوندة انسانی، علاوه بر بیان مطلب، زیبایی هم می­خواهد.آیا زیبایی تنها در آهنگِ کلام تجلی می­یابد؟ مسلماً نه. آهنگ شعر، بی واسطه­ترین تأثیرگزاری را دارد و همواره سعی می­کند تا به قطعیت موسیقی دست یابد. موسیقی­ قطعی است؛هیچ نُتی،معنا و احساس نت دیگر را دربرندارد؛ نُت«می» با نُت «فا» تفاوت دارد. شعر می­کوشد تا به قطعیت موسیقی دست یابد.این میل به قطعیت از کجا نشأت می­گیرد؟ واضح است که شاعر می­کوشد تا ذهنیت­اش را دقیق ثبت کند؛پس شاعر به دنبال کلامی است که دورنمای ذهنی مورد نظرش را عینیت ببخشد و در قالب علامت­های اختصاری ارائه نماید، طوری که مخاطب هم دورنمای مورد نظر شاعر را درک کند.

در ابتدا کلمه بود یعنی در ابتدا معنا بود. واژه­ها علامت اختصاری چیزهای جهان هستند و آدمی در آن دمی که به درون و پیرامون خود می اندیشد،با واژه ها می­اندیشد و با واژه­ها بیان می­کند،با زبان.

زبان در نوع بشر کارکردی یکسان دارد و گوناگونی آن در شکل اتفاق می­افتد.وقتی که جمعیت های بشری به مدت طولانی یکجانشین شدند، هماهنگ باجغرافیای پیرامون،زبانی اتخاذکردند.

با ظهور تمد ­ِبین­النهرین، زبان که تا آن زمان در شکلِ گفتار به زیستِ خود ادامه می­داد، به صورت نوشتار درآمد و خط­های گوناگون اختراع شد. همانطورکه واژه­ها علامت اختصاریِ چیزها بودند، رسم­الخط ها هم علامت اختصاری واژه­ها شدند. به عبارت دیگر،انسان به صورت طبیعی برای اجسام و پدیده­هایِ دنیا، ازطریقِ توانــاییِ تکــلّم، علامت­هـای اختصــاری وضع کرد: نشــانه­هــایــی که به مثابه ارجاع دهنده، القاکننده مختصات کلیِ مراجع خود بودند.آیا این علامت­های اختصاری موضوعه توسط بشر، خود معنا بود؟ نه، نشانه آن بود: یک توافقِ طبیعی. به باور من زبان در غیر شعر چیزی جز مجموعه علامت هاییِ اختصاری منتظم که اندیشه را قابل مبادله می­کند، نیست.امروزه با رواج استفاده از رسانه­ها دیگر نمی­توان تمایز دقیقی میان نوشتار و گفتار قائل شد و این هر دو به مثابه متن عمل می­کنند. به همان اندازه که مقاله­ای کوتاه یک متن است،سی دی صوتی یک مناظره هنری یا سیاسی هم یک متن تلقی می­شود. نوشتار بر گفتار تقدم ندارد بلکه فضیلت دارد؛ به بیان دیگر نوشتار از حیث قابلیت ردیابی و توضیح حقیقت، صورت قوام یافته­تر و نظام مندتری از گفتار است. شعر از شکل گفتار درونی به شکل نوشتار ثبت می­گردد،همانطور که معنا از شکل ذهنی اندیشگی به شکل عینی گفتار درمی­آید. گفتار و نوشتار، هر دو معنا را قابل مبادله می­کنند؛اولی در تعامل با مخاطب و دومی در غیاب مخاطب.علم زبان­شناسی که خود محصول نگرش مبتنی بر شناخت جزئیات بر اساس طبقه بندی است،همواره در پی برپایی دکترینی بوده­است که بتواند از طریق آن و با طبقه بندی و مطابقت،زبان را تعریف کند،اما دعواهای زنجیره­ای زبان شناسان در گذشته­های دور و نزدیک بر سر تمایز گفتار و نوشتار، امروز دیگر مدخل مناسبی برای شناخت حقیقت زبان محسوب نمی­شود و ما با متن به در معنای عام آن روبرو هستیم. واضح است که اجرای متن نمی­تواند بر تشکیل ذهنی آن مقدم باشد حتی در یک متن صوتی یا تصویری ناطق که اجرای زبانی با تشکیل ذهنی معنا همزمان به نظر می رسد. با این همه، بحث و قلمفرسایی در باب تمایز گفتار و نوشتا و تقدم و تأخر آنها نسبت به همدیگر، بیش از آنکه ما را به حقیقت زبان رهنمون شود، جنبه تحقیقاتی و آکادمیک دارد.شعر کامل، وضعیت بدیعی در ذات و روح زبان ایجادمی­کند و خود در این وضعیت،جایگاهی جاودانی به دست می­آورد؛ا ین وضعیت همان دورنمای کامل است که همچون مجموعه­ای از عناصرِ شاکِل خودنمایی می­کند.عناصر شاکل،زیر تقسیم بندی زبان و فَرازبان تحلیل می شود:عناصرِشاکلِ زبان عبارتند از:آهنگ، پیوندواژگان، نداسازی، نماپردازی و نحو؛ و عناصرشاکلِ فرازبان عبارتند از: تخیل، احساس، فکر و لحن.شعرکامل به مثابه مجموعه هارمونیک عناصرِ شاکل، دورنمایی است که مضمون شعر را در خود جای داده و عینیت می بخشد؛ دورنما،مدخلی است بر آنچه شعر بیان خواهد کرد. معناجویی،تصنع­گریزی و تقلیدناپذیری­ از خصایصِ ­شعرِ کامل هستند؛ البته شاید این همه بدیهی به نظربرسند،اما معمای درونمای شعرِ چو حل گشت،آسان شود.

 

یک دسته کبوتر از کوچه­های کودکی­ام پرید

سال­ها گذشت

کسی جوانیِ نابغه را ندید؛

امروز خیابان همان مسیرِ مدرسه نیست

انگار خوشبختی دورتر شده­است

امروز خیابان طنینِ جیغِ کلاغان را هم کُشت

ببین:

عکسِ سکوت یک پرستار

یک تلفن­چیِ بی­انگشت؛

امروز خیابان

جوابِ ناخوشایند رهگذران است

عریانی آرزوهایم را زیرِ سوأل می­برد

ولی مهم نیست!

همیشه اوجِ کبوتران ، گردونه ی ذهنم را با خیال می­برد.

هومن ربيعي  | لینک ثابت |