روشنفکری کلاسیک دهه 30 به بعد، به شعری نیاز داشت که انفعال و ناکامی هایش را تخفیف دهد و در نتیجه، شعر شاملو و حواشیاش به عنوان برآیند خواستهای روشنفکری،جایگاه خوبی پیداکرد. اما شاملو چپ گرایان را دور زد و فعالیتهای چشمگیرش در زمینه ادبیات،دامنه شمول کلی تری به خود گرفت و از او شخصیتی متنفذ و مشهور ساخت. احمد شاملو، زبان فخیم متون متقدم را اختیارکرده بود ورویکرد ادبیات متعهد پایگاه سوسیالیست ماتریالیست را برگزیده بود. سال های 40 و 50 سپری شدند و او همچنان در دهه های60 و 70 به انتشار ادبیاتی پرداخت که از نظر زبان و تفکر، نسبتی با نسل جدید نداشت. شاملو در دو دهه اخیر، نه از نظر زبان و نه از نظر جهان بینی، فرزند زمان خود نبود. شاملوی دهه های 40 و 50 یک شاعر در قله محسوب می شود،اما در دهه60 و70 (ضمن ادای احترام به زحمات وی) با مترسک شاملو مواجه می شویم.
از سوی دیگر، اظهار نظر شتابزده او در مورد نیما، با مساعدت کسانی چون فریدون رهنما که معتقد به سزارین شعر فارسی و تبدیل جهشی آن به شعر آزاد بر اساس الگوی شعر اروپا بودند،روبرو شد و مقدمه یک تقلید افسارگسیخته را فراهم کرد که پیشتر در قلمرو نقاشی تکوین یافته بود. گذشته از اینکه قسمت اعظم اشعار شاملو، یادآور چالش های سیاسی دهه 40 است،وی هرگز در جهت روح انقلاب نیما حرکت نکرد و گرایشات ژورنالیستی او مانع از آن شد که همانند معاصرانش،گستره های وسیع تر اصیل تر و جهانی تری را به روی دوران تجدد شعر ایران بازگشایی کند. اسلوب متناقضی که شاملو برای شعرش در نظر گرفت، وی را صرفاً به شاعری حرفهای بدل کرد و ناچار به ادامه شیوهای شد که نتوانست در آن پروازهای جاودان دست یابد. سبک شاملو تدریجاً به یک فرم فراگیر تبدیل شد و خود او نیز هرگز ناخرسندی اش را از این سکون و رونویسی گسترده از جانب مقلدانش مطرح نکرد. این وضعیت، مهلک ترین ضربه ای بود که بر بدنه ادبیات ایران وارد شد و بعدها به شکاف عظیمی بدل شد که میان جامعه و شعر معاصر، خلائی از جنس عدم ارتباط و پیچیدگیسطح شعر او و مقلدانش به وجود آورد. اگرچه ما قضاوت درباره شاملو را روی نقد شعرش بنا میکنیم،اما نمیتوان حواشی حضور او و تأثیری را که بر روند شعر گذاشت، نادیده گرفت.او به انکار و تخطئه معاصرانش پرداخت و اظهار نظر مشهور و بگذارید بگویم عوام فریبانه او در مورد شعر سهراب سپهری برای همیشه در تاریخ ادبیات نقادانه ایران به عنوان نقطه مأیوس کننده ای باقی خواهد ماند. شاملو در مورد شعر«آب را گل نکنیم» گفت: وقتی در خیابان ها جوی خون جاری است، حرف زدن از این چیزها چه فایده ای دارد؟! توجه داشته باشید که اتفاقاً روی سیاسی ترین شعر سهراب انگشت گذاشته بود.
شاملو نه تنها هرگز به توضیح و نقدگذشته شعر خودش نپرداخت بلکه هیچ وقت کسی از او نشنید که چرا با شعر معاصرانش موافق نیست؟ شاید اگر او در موضع کاملاً منکرانه ای با اخوان ثالث و سپهری قرار نمیگرفت و آنگونه با ردّ ضمنی نیما راه را بر تحلیل منطقی شعر نوین فارسی نمی بست، امروز ما با این به اصطلاح بحران شعر،روبرو نمیشدیم. من درباره این رویکرد شاملوکه شاید بی تأثیر از شرایط اجتماعی نبود،داوری نمیکنم،اما آنچه واضح است این است که او همش را حتی برای معرفی و هدایت جوانترها که خطر چندانی برای یگانه بودنش هم نداشتند، مصروف نکرد؛ جز یک مورد تأکید مؤکد بر ندا ابکاری درکتاب حدیث بی قراری ماهان که بعدها هیچ حرکت جدی از جانب وی مشاهده نشد!
شاملو یک منتقد حقیقت خواه نبود بلکه بیشتر به مقبولیت از سوی ذائقة مخاطبان می اندیشد؛ و بنده بر این باورم که منتقد حقیقت خواه کسی است که در بازخوانی اثر هنری یا ادبی،عناصر شاکلی را در ارتباط با دورنمای اثر مورد ارزیابی قرار دهد. اوبا شاهنامه مثل یک کتاب تاریخ برخورد کرد و فردوسی را به علت گرایش به بورژوازی،خیانت به آرمان دیکتاتوری پرولتاریا و عدم توجه به حقوق طبقه کارگر در قرن پنجم، مورد انتقاد قرار داد! شاملو دورنمای شاهنامه را نمیشناسد. بالأخره معلوم نیست که این کتاب از نظر او چیست؟ یک دیوان شعر یا یک کتاب تاریخ یا یک حماسه بر اساس اصالت نیکی؟ در هنر و ادبیات،عناصر شاکل، نشأت گرفته از دورنما هستند و دورنما نتیجه همنشینی عناصر شاکل. ظاهراً شاملو از ارائه یک نقادی حقیقت خواهانه ناتوان بود و اصرار او به اظهار نظرهای مخاطبساز منجر به ایجاد سوألاتی در حواشی شعر شاملو شده است که طرح آنها مدخل خوبی برای پژوهش در مسائل امروز ادبیات است، زیرا به این وسیله،گذشته شعر را واضح تر بهیادمی آوریم و این وضوح ما را به یک ارزیابی صریح و بی تعارف و در عین حال مستدل می رساند.

