از اینکه زمانی حرارت فرهنگ و هنر این سرزمین،همه دنیا را گرم میکرد، ولی امـروزه دود میانمـایگـی، چـشمها را مــیآزارد؛ از اینکـه روزگـاری کســـانی بودند کــه خـلـق میکردند، ولی امروزه مدعیــان حتــی از درک درست مفاهیم مُرده فرنگی هم عاجزند، افسوس نمیخورم! از اینکه درختان بیثمر از رویش جوانهها به خود مــی لرزند و بی خاصیت بودنشان را پشت سنگر بحران پنهان میکنند؛ از اینکه ناموران عرصههای فرهنگی،در جواب عطش آگاهی مردم،به انـکــار وجود هرگونه معنایی میپردازند؛از اینکه به جای جستجوی افقهای نو، تسلیم حصارهای پوسیده شده اند،افسوس نمیخورم! بله،خوشحالم از اینکه سـادهانـگـاری را در خودم نابودکردهام و اصـلاً مهم نیست که به سودای هنر و ادبیات از محضر برخی استادنماها دست خالی برگشتم.اما آیا اصلاً مهم نیست که پیش پاافتاده ترین خواهشهای نفسانی، مثل میل چسبیدن به یک موقعیت ژورنـالـیـسـتی نـامـاندگـار، آنها را از اصل ماجرا غافل کردهاست؟ آیا اصلاً مهم نیست که تمام ادبیات در چند انجمن ادبی خلاصه شود وکانونهای ادبی،شبیه باندهای قاچاق رفتارکنند؟
اصلاً مهم نیست! من به میراث نامیرای اندیشه انسانی درکتابخانه پدرم پناه میبرم و نــادانــی را در خودم اعـــدام می کنم و به بـازخوانی افکار کسانی میپردازم که از کودکی بشر رهـا شدند و در اندیشههای شان به جاودانگی رسیدند. هِنری مور میگفت:«تمامی هنرمندان در جایی معامله می کنند الا معدودی»؛ معدودی که به آرمان حقیقی هنر وفادار میمانند.من در کلاس آنهایی که دریافتند،هنر هموزن هیاهوی فوتبال نیست،ثبت نام میکنم.من از آندری تارکوفسکی شنیدم که زندگیکردن در دنـیـایـی که در آن آدمهـای بزرگ دیده نمیشوند،کار خیلی مشکلی است؛پس چرا چراغ قـوه به دست، در پـی انسـان کـامـل در خیابان های امروز روان نشوم؟
تا کی برخی میخواهند به قیمت یک ژسـت روی جـلـد هر جریدهای، هر اظهار نظر بی سر و تهی را تحویل تشنگان بدهند. باورکنید که در این عصر ارتباطات که هیچجا خبری از هنر و ادبیات حقیقی نیست،همین مجلههای نیم بند هم برای بسیاری حکم نـوشـدارو را دارد اما یک نوشداری تقلبی. در این روزگار مد پست مدرن از یکی از شاعران محترم به عنوان پیشکسوت،طبقمعمول، سوأل شده بود و ایشان جواب داده بودند:«پست مدرنیسم اصلاً ربطی به هنر ندارد بلکه گرایشی است در معماری و رمان و گاهی فلسفه».
ملاحظه کنیدکه حتی وقتی حکمت متقدمین ما را دیگران برمیدارند و حاشیهای بر آن مینویسند و بعد اسمی رویش میگذارند و دوباره بـه خورد خودمان می دهند،اسـتـادان از درک و توصیف آن هم عاجزند، وای به حال ما شاگردان.
چرا آدم باید صرفاً به خاطر قرارگرفتن در عرصه مد و صف جریان مسلط، هر حرفی بزند؟ کسی که حقیقتاً قلبش برای هنر و ادبیات بطپد، هر اثری را باری به هر جهت بهترین نمیداند. انصافاً به فهرست آثار برگزیدگان ادبی و هنری در همین جشنواره های کوچک و بزرگ نگاهی بیاندازید: سرنوشت فرهنگی که صندلی های پـارلـمـان انـدیشـه اش یکی پس از دیگری خـالـی شوند،همین است.
آخر از کجا باید شروع کنم؟ از نقاشی،موسیقی، شعر یا سینما؟
فرمودهاند که نقاشی گذشتة ما چون پرسپکتیو نداشت پیشرفته نبود و چه بهتر که مثل رامبراند نقاشی کردیم؛کسی نمیگوید چرا همان راه را ادامه ندادیم ولی میشود گفت:این امکان وجود داشت که به جای تقلید از هنر غرب، هنر خودمان را تکمیل میکردیم تا به جای ماتیس ما جوهر مینیاتور را برمیگرفتیم. بحث که به اینجا میرسد،یاد گفتة آندره بازن میافتم که گناه نقاشی غرب را در قرن 16 وجود پرسپکتیو میدانست.
من داعیه ارائه تئوری نقاشی ندارم اما وقتی تاریخ را مینگرم درمییابم که حق مطلب ادا نشده است و ما هرگز هنرهای تجسمی مان را به درستی مورد بازنگری قرار نداده ایم: داسـتـان مکتب سقاخانه و دمـاری کـــه از روزگـار اعضایش درآوردند را می توان جداً مورد بررسی قرار داد، که البته این وظیفه مهم بر دوش اهالی نقاشی است.
ما به راحتی به آنچه برایمان مقررکردند، قانع شدیم و هرگاه حرفی برای گفتن داشتیم با توطئه سکوت مواجه شدیم؛ اما وقتی سینمای ساده و بی ادعای ما را دیدند برایمان هورا کشیدند و ما هم بسنده کردیم و سفارش گرفتیم و آموختیم که داعیه هنر حقیقی را فراموش کنیم مبادا که جایزه نگیریم.
کارگردانها یادگرفتند که بگویند ما هم به عنوان کارگردان مثل آدمهای فیلم هایمان فلک زده هستیم و خدای ناخواسته درکی از هنر نداریم و مانند همین آدمهای بیچاره فیلمهایمان زندگی می کنیم.
جشنوارههای خارجی سفارش دهنده شدند و کارگردانهای ما ترجیح دادند که گندهتر از دهان یک جهان سومی حرفنزنند؛ در این میان عدهای سکوت کردند و عدهای هم وادار به سکوت شدند؛ ماجرای نقد فیلم باشو،غریبه کوچک را در برنامه سینمای دیگر به یاد بیاورید. راستی که نقطههای ننگین تاریخ نقد هنری در مملکت ما آنقدر فراوانند که میتوان کتابی جداگانه دربارة آن تألیف کرد. اما امروز دیگر به سینمایی میاندیشم که در آن با اسلوب منحصر به فرد روایت مواجه شویم،نه با ژانر بلکه با سبک.
درباره تئاتر هم جداً بر این باورم که سخن گفتن از هنرهای نمایشی تا زمانی که بستر ادبیات بازسازی نشود، کار بیهودهای است. ما تا زمانی که شعر و رمان خودمان را نداشته باشیم هرگز تئاتر نخواهیم داشت. اگر به تاریخ هنر جهان سری بزنیم،درمییابیم که نمایشنامهنویس بیگانه با شعر،چیزی جز یک شوخی بیمزه نیست؛همچنانکه فیلمسازی که چیزی از نقاشی نمیداند مثل بازیکن واترپلویی است که شنا بلد نباشد.
رُمان،هنرِ معنا است و اولین چیزی که ان را ارزش می بخشد این است که نویسنده بتواند در طول اثر مختصات چارچوبی را که از آن به هستی نگاه کرده،نمایش دهد. خاستگاه رمان،منظومههای بلند حماسی یا تغزلی(رُمانس) بوده و در تمام آن آثار، همواره روایت، بهانهای برای ارئه نگرش هستی شناسانه بوده؛ همچنانکه الیاد و اُدیسه و شاهنامه فردوسیو دُن کیشوت اینگونه هستند.
پس از نگره قصه نو و نظریات آلن رب گریه و بعد از رمان نو و نظریات میلان کوندرا به راحتی میتوان بین رمان ایدئولوژیک و رمان هستی شناس تمایز قائل شد. امروز در بحبوحه گرایش به رویکردهاییکه تمام سعی خود را صرف عدول از مختصات هنر مدرن می کنند، معناگریزی یکی از بهترین میانبرهای هنرورزان شده است. معناگریزی،مرکزگریزی،فرم گریزی و انواع و اقسام گریزگاههای سهل الوصول،توجیهی برای توجیه بیمایگی ها است.
امروزه فقط کافی است که نویسنده بتواند یکی از قصه های هزار و یک شب یا کتاب مقدس و یا شاهنامه را لای روایتی پلیسی یا تخیلی سالاد کند و مقداری ادویه در باب مؤلف و متن به آن بیافزاید تا همه او را نوآور و علی الخصوص پست مدرن محسوب نمایند. ما سالهاست که با یک رمان قابل توجه روبرو نشدهایم، اگرچه حساب مرحوم هوشنگ گلشیری از بقیه جداست.
به راستی از کجا باید شروع کرد؟
وقتی به وضعیت دانشکده های هنری نگاه میکنیم با یکی از نقاط عطف تراژیک فرهنگی روبرو می شویم که بنده اصلاً قصد همذات پنداری و گریه کردن با آن را ندارم، اما بگذارید با عرض احترام به تمام دلسوزان این عرصه،خصوصاً استادان عالیقدرم، یکبار برای همیشه بدور از تعارفات معمول، واقعیت موجود در این مؤسسات را از دیدگاه یک دانشجوی علاقه مند بررسیکنیم و باور داشته باشیم که هیچگونه مطمع سیاسی در میان نیست.
چرا ضرورت وجودی دانشکده های هنری فراموششدهاست؟ چرا برخی از کسانی که برکرسی استادی تکیه دادهاند،حقیقت این وظیفه را از یاد برده اند؟ چرا الگوهای ناکارآمد آموزش دبیرستانی و حتی دبستانی در سطوح آموزش عالی تعمیم یافته است؟ کسی انتظار ندارد که دانشگاه هنرمند بسازد اما آیا واقعاً نمیتوان از این جایگاه به عنوان سکوی پرتاب نیل به دانش هنرمندانه و هنر دانشمندانه، بهرههای بیشتری گرفت؟ درست است که شرایط نابسامان اقتصادی جایی برای محقق و منتقد و مسألة تأمین آنان باقی نگذاشتهاست اماآیا واقعاً عرصه هنر و اندیشهگری دیگر نیازی به پژوهش ندارد؟ دانشجو یک فراری است،یک پناهنده؛ از سربازی فرارمی کند و در جستجوی یافتن جایگاه اجتماعی که اکنون دیگر سرابی بیش نیست به دانشگاه پناه میآورد؛ او برای کسب مدرک و به امید واهی استخدام و نه برای کسب دانش لازم بلکه برای گذراندن یک وضعیت فرمایشی در دانشگاه میماند. بیش از پنجاه درصد از کسانی که به دانشگاه وارد می شوند اگر چاره ای داشته باشند، تحصیل را رها میکنند و همه این وضعیت را بدیهی فرض مینمایند. چرا الگوهایی که از پروژه مدرنیته در اروپا گرته برداری شده هنوز باید به عنوان تنها رویکرد موجود تحمل شود؟ با احترام به تمامی دستاوردهای ارزشمند مدرنیته،به یاد بیاوریم که این پروژه چه فجایعی بارآورد؟آیا دوباره میخواهیم از پروژه جدیدالتأسیس پُست مدرنیته کپی کنیم؟
واضح است که مجموعه تمام عناصری که دورنمای فرهنگ را به وجود می آورند،چنان درهم تنیده و غیرقابل انفکاک هستند که نمیتوان آنها را فارغ از یکدیگر مورد ارزیابی قرارداد اما چه کسی این ارزیابیِطاقت فرسا را به عهده میگیرد؟

