می گویند: « آدم تنبل یا شاعر می شود یا ستارهشناس» و البته که هر نویسنده و هنرمند و اندیشمندی هم زیر مجموعه این ضربالمثل قرارمیگیرد و در نتیجه شاعری سهل انگاشته میشود. می گویند: « این حرفها از سر سیری است » و صد البته این موضعگیریها فقط مختص فرهنگ کوچه و بازار نیست. آن دسته از ایدئولوژیهایی که در دورنمای علم ارائه میشوند هم لطیفه های مختص به خودشان را دارند. علم روانکاوی مبتنی بر مشاهدات زیگموند فروید میگوید: شاعر یک بیمار روانی است و بهتر است نپردازیم به اینکه در این ایدئولوژی علم نما،طبیعی ترین و غریزیترین افعال انسان با چه تعابیر و تصورات مشمئزکنندهای مورد بررسی و مداوا قرارمیگیرند؛ و صد البته که روانکاوی یکی از هدایای قرن بیستم و مدرنیته به بشر بود. بشر قرن بیستم همه نوع فاجعه را تجربه کرد و همچنان موشِ آزمایشگاهیِ روانکاوی باقی ماند.
قرن بیستم،قرن علم پرستی و نژادپرستی در ناسالمترین شکل آن بود و فردریش ویلهلم نیچه در انتهای قرن نوزدهم این بیماری را بازشناخت. وی در کتاب آنک انسان یا انسان مصلوب میگوید: « من یک نجیب زاده خون پاک لهستانی هستم ». به راستی چرا نیچه که اجدادش همه آلمانی بودند،اینگونه ادعایی را مطرح میکند؟البته والترکافمن و بسیاری از دوستان روانکاوش،اساساً مطالب آخرین کتاب نیچه را ناشی از بیماری میدانند؛اما اگر پارودی یا لحن طناز نوشتار وی را بشناسیم،درمییابیم که این ادعا تنها مدخلی برای نقد کوبنده او بر نژادپرستی ریشهدار آلمانی و به نوعی بر کل رویکرد نژادپرستانه جوامع اروپایی است؛همان نژادپرستی اشرافی رایشی که طرح یک امپراتوری مدرن را در سر میپروراند و با آغاز قرن بیستم به ظهور آدولف هیتلر منجرشد؛ و پس از این، لابد به طرح امپراتوری پست مدرن می انجامد چنانکه امروز جرج بوش ها نیز به نوعی وارث همان نژادپرستی اروپایی هستند البته از نوع مذهبی آن. واقعیت این است که نیچه بیچاره که دیوانه خوانده شد نسبت به وقوع فاجعه در قرن بیستم به جهان غرب هشدار داده بود. راستی چه رابطهای میان شاعری و متلکهای علمی وجود دارد؟ ... آیا داریم درباره همه چیز مینویسم؟ آیا این یک نوشتار بیمرکز است؟ اما نوشتار بی مرکز که وجود ندارد. واژهها به طور تصادفی آیا درکنار هم قرارگرفتهاند؟ آیا دیوانهای مثل نیچه میتواند از قرن بعد سخن بگوید؟ فرهنگ چیست؟ چیست که این نوشتار را چنان گیج کردهاست؟ آیا حرفی برای گفتن نداریم یا قرنی که رفت حرفهای هولناکی به تاریخ زدهاست؟
ما در شرایطی قرارگرفتهایم که فرهنگ از توضیح و اصلاح خود ناتوان شده و جهان به وضعیتی رسیدهاست که نمیتواند در برابر ناهنجاریها بایستد. مثلاً اعتیاد را همه محکوم میکنند اما میبینیم که امروز در افغانستان دعوا برسر کشت خشخاش نیست بلکه دعوا بر سر این است که حالا چه کسی باید این تریاک عزیز را بفروشد و پول آن باید به جیب مبارک چه کسی واریزگردد؛ چگونه است که تمام دنیا بر علیه اعتیاد شعار میدهند اما بازار تجارت مواد مخدر،جزء پررونقترین عرصهها است؟ پس این شعار است که اصالت دارد: دقیقاً آنتیتز شعر .
امروز دیگر بحث ما بر سر حقیقت نیست بلکه بر سر دروغ است و حالا دیگر کسی به دنبال اینکه بداند چه چیزی حقیقت دارد، نیست بلکه حال باید بدانیم که آنچه دروغ نیست، کدام است؟
آیا در جامعهای که اندیشهورزی وزنی ندارد و شاعری در اوقات فراغت اتفاق میافتد، میتوان به بازشناسی دروغ پرداخت؟ آیا شاعری خود نوعی دروغگویی است؟ بله، میگویند که این حرف ها از سر سیری است و هزار البته که این را فقط عوام نمیگویند؛گاهی ناموران هم چیزهایی میگویند که این نظرات را تأیید میکند: « من حافظ میشوم، غم نان اگر بگذارد! » اما این همان تعریف تراکتورمآبانه از مقوله ادبیات است و شاعری در این نظرگاه فقط به نوشتن و پاکنویسکردن و زورزدن و نازک کاری محدود شده است. در اینجا سوأل اساسی این است که زندگی کجای اندیشهورزی قرار میگیرد؟ آیا همانطورکه از نظر میشل فوکو همه چیز جنسی است، همه چیز شعر است؟
هركس كه براي اولينبار در زندگياش شعري ميگويد،حتماً پيش از آن شعري شنيده است و اثر هنري همواره بر پایه اسلوب پيش از خود است كه وجود متعين تازه اي پيداميكند؛ اگر غير از اين قائل باشيم،پس اطلاق عنوان شعر به يك نوع از انواع بيان هنري چه مفهومي دارد؟ شعر با فلسفه تفاوت دارد، اما هر بار که بحث از فسلفه به میان می آید، بیش از پیش بر این باور استوارم میشویم که امروز دیگر فلسفه یک اسم عام است. تاریخ فلسفه را دوباره باید نوشت،چرا که فلسفه پیش از آنکه در یونان رواج یابد، وجود داشت. آنچه اندیشیده میشود و به نوشتار درمیآید، فلسفه است. نوشتار اندیشه گر در هر صورت تحت عنوان عمومی فلسفه قرار میگیرد و این وجه تسمیه فارغ از ساز و کار به آن اطلاق میشود است. ازسوی دیگر فلسفه میکوشد تا به شعر برسد و آنجا که نوشتار فلسفی به شعر میرسد،ما با یک زبان قطعی مواجه خواهیم شد؛ به عبارت دیگر، حرکت استدلالی نوشتار فلسفیِ شاعرانه،سویهای یقینی به خود میگیرد. اما فیلسوفان کلاسیک چه در قدیم و چه در عصر جدید از بازشناسی یقینِ شاعرانه عاجز بوده اند؛ به همین علت،اینگونه رویکردهای اندیشه گرانه را به سخره گرفته و در نتیجه طرفهای مقابل نیز به انکارِ فلسفه پرداختهاند. یک شعر چگونه میتواند زیبا نباشد؟ خواه ناخواه زمانی که از شعر سخن میگوییم،منظورمان آن چیزی است که از هزاران سال پیش تا امروز،زیر عنوان عمومی شعر قرارگرفته است؛همان چیزی که غیر از احوالپرسی،سخنرانی ویا الفاظی است که هنگام دعوا به همدیگر حواله میکنند. اگر منصفانه به تاریخ بنگریم در مییابیم که شاعری و اندیشهگری هرگز شغل دوم کسی نبوده است. آیا باید بعد از یک ناهار مفصل در بالکن ویلایی مشرف به دریا،آروغ زنان به سرایش پرداخت؟ میگویند که ادگار آلن پو یکی از زیباترین شعرهایش کلاغ را در ازای یک لیوان آبجو برای کافهداری سروده است! راستی که تاریخ چه معیار کامل و در عین حال متناقض نمایی است. امروز معیار ما چیست؟ ما که روی طلایِ سیاه خوابیده ایم و عیارِ جواهرات را خوب محک میزنیم، معیار ما چیست؟ قرن بیستم حرفش را زده است. شاید امروز دیگر بحث ما بر سر شعر نیست، بر سر ناشعر است. ما با یک شترگاوپلنگ شبیه سازی شده روبرو هستیم همچنانکه دیگر بحث از سینما نیست بلکه سخن از شینما است. چیزی که چیزی نیست.

