تبليغاتX
هومن - مرگ مخاطب

زمانی­که یک دانشجوی رشته سینما بودم به علت ارتباط با سطح وسیعی از همنسلان خود درگرایشات مختلف و­همچنین علاقه ام به­ تاریخ­مکاتب هنری از جستجو برای یافتن کسانی که دیدگاه های مشابهی با هم داشتند، دست بر نمیداشتم؛همچنین در عین اینکه در زمینه سینما و ادبیات رویکردهای خاص خودم را پی میگرفتم و سعی میکردم ضمن کار هنری به تبیین آثار خود نیز بپردازم، هیچگاه در عرضه اثر و ایده خود به دیگران و شنیدن نقد از سوی ایشان کوتاهی نمیکردم. پس از آمدن مرحوم استاد منوچهر آتشی به تهران و تشکیل کارگاه شعر کارنامه فعالیت شعری من جدی تر شد و با انتشار کناب شعر آخرین سیستم  ادامه یافت . زنده یاد آتشی که تا پیش از انتشار کتاب از شعرهای من خیلی راضی بود و من را شاگرد خوبی میدانست ( دستخطش را دارم ) پس از چاپ کتاب از من دلخور شد که چرا کتاب را نداده ام تا او مقدمه ای بر آن بنویسد که البته شاید ناراحتی او به خاطر من بود و با تجربه ای که داشت میدانست که من تنها خواهم ماند و کسی به کتابی تا آن حد نوگرا و تاحدودی پرمدعا و در عین حال کم حجم توجهی نشان نخواهد داد اما من توانستم سر و صدایی نه چندان بلند ایجاد کنم و عده ای را به حرف آورم و بتوانم مدتی در کلک بنویسم و درنهایت به خاطر دفاعم از شعر مثلث و شعرهای هومن عزیزی و مریم هوله با مسئولان آن دعوایم شود که البته اتفاق خوبی نبود ( باید بگویم که دفاعم از آنان دلیل موافقتم با همه رویکردها و کارهای آنان نبود من امروز حتی با بسیاری از کارهای خودم هم مخالفم ). من هیچوقت سوراخ دعا را پیدا نکردم و نتوانستم در باند خاصی ثبت نام کنم!!!! تلاش برای طرح یک شیوه هنری نو  و شاید به گمان عده ای درست کردن یک باند از اینجا آغاز شد و  مدرسه مرگ مخاطب حاصل تعامل من بود با بسیاری از دوستان خصوصاْ محمد لقمانی-بابک هوشمندی و فریبرز قربانزاده. البته این تعامل ادامه نیافت اما من با توجه به احترام و تعهدی که اولاً به فعالیت هنری خود و ثانیاً به آن مجموعه همکاری احساس میکردم، مسأله را در ذهن و کار خود دنبال کردم و بدور از خودخواهیهای رایج در میان هنرمندان،این طرح را که حاصل سالها کوشش عاشقانه ام بود پرستاری نمودم و به خاطر احترام به اوقاتی که به بحث در این باره صرف شد آن را با همین عنوان مرگ­مخاطب پروراندم؛اگرچه سوابق من از ارادتم به مخاطبان آگاه نشان دارد و ایشان خود میدانند که با توجه به ابهام آمیزی عنوان مرگ­مخاطب، مشخص است ­که اسامی در ایده ها تأثیر چندانی ندارند و نیز اهل نظر واقف هستند که آثارم همواره به نوگرایی گرایش داشته و تحت عنوان های دیگری هم قابل بحث میباشند.

 

مدرسه مرگ ­مخاطب برای­اولین بار با انتشارکتاب شعر آخرین سیستم در 20 شهریورماه 1380 برابر با 11 سپتامبر2001، برسر زبان­ها افتاد ( البته همزمانی این واقعه با حوادث شوم،کاملاً اتفاقی بود و هیچگونه هماهنگی با بوش و بن لادن صورت نگرفته­بود! ) از این تاریخ به بعد،فرهیختگان،موضوع را با اشراف ملاحظه کردند و چون به درستی دریافتند که این مطلب هنوز برایشان ابهام دارد،با سکوت خود، فرصت مغتنمی در اختیار راهیان این راه قرار دادند. بزرگواران دیگری هم بودند که ترجیح دادند این مطلب را در ردیف مفاهیم وارداتی و مد روز قراردهند و به جای آنکه اجازه دهند تا موضوع کاملاً تبیین شود،طوری از آن حرف زدند که گویی حرف جدیدی زده نشده ­است و تکلیف همه چیز پیشاپیش روشن است.

بزرگواران دیگری هم فرصت را برای طرح نظریات خود غنیمت شمردند و اینگونه شروع کردند:جریانی به وجود آمده به اسم « مرگ بر مخاطب » که­ ما اسمش­ را میگذاریم « جریان­رسمی » ، درعوض­ ما­ میگوییم « زنده­باد­ مخاطب » و  با آنها خیلی « متفاوط » هستیم و این کار را بسیار بی آزرمانه انجام دادند . عده­ای هم مرگ مخاطب را با مرگ مؤلف مشابه دیدند و لابد فکر کردند که نتیجه ازدیاد اموات خواهد بود !

مدرسه مرگ ­مخاطب دچار بدفهمي شده­ است و مقايسه آن با مرگمؤلف از جنس همان برخوردهاي عجولانه­اي است كه با اغلب مفاهيم نو ميشد و میشود.

رولان بارت در مواجهه با نقادان فرويديستي كه زندگي شخصي نويسنده و عقده­هاي احتمالي او را به ياري بازشناسي متن طلبيده بودند،پيش فرض مرگ مولف را در نوشتار نقادانه ( یعنی در مقوله نقد هنری و نه در زمینه مبانی خلق هنری ) ضروري دانست: پيش­فرضي­كه به ظاهر ميبايست بديهي انگاشته ميشد اما سايه روانكاوي ، سنگين­تر از آن بود كه مسلمات هنر و به تبع آن نقد هنري را كتمان نكند. فرویدیستها برای نقد یک اثر ، بالبداهه سراغ شخصیت مؤثر آن میروند و درک اثر ­را صرفاً از این طریق­ ممکن میدانند. نكته در اينجاست كه مرگ مؤلف رويكردي نقادانه است اما مرگ مخاطب­ ــ­ به مثابه كليدآفرينش هنري ــ خالق اثر را در دستيابي به سبك شخصي خودش رهنمون میشود ؛ در واقع هدف صرفاً غايب انگاري مخاطب نيست ، بلكه ويژگيهايي است كه اين انگاره با خود به دنياي اثر ميآورد.

به همين دليل است­كه مفهوم مرگ ­مخاطب،دربرگيرنده تمام آمال و ويژگي­هاي هنر مدرسه مرگ ­مخاطب نيست ؛ همان طور كه همه آراء بارت ، تنها در پيش­فرض مرگ­ مؤلف خلاصه نميشود.

نقل آن عده­اي است که مدرنيته را« نو بودن » و پستمدرنيسم را «خيلي نو بودن» ميانگارند،به اين ترتيب،یک عده هم پيدا ميشوند و ميگويند: « هه هه هه! نوتر از نو بودن كه معني ندارد » و در نتيجه همه در سطح مفاهیم متوقف میشوند و در تسلسلي بي آغاز و انجام گيج ميخورند.

القصه،فقط ­كافي­ است ­كه در اعتياد ­تاريخي مان به خوانش سطحی ­مفاهيم ، كمي تامل­ كنيم تا دريابيم كه همواره در ايران نسبت به درك تئوريهاي نوين ، دچارسوء تعبير و جنجال محوري بوده ايم و آنقدر به مصرف كنندگيِ نيم بند از نظريات فرنگي شرطي شده ايم كه هر نگرش تازه اي را بطور اتوماتیک غربي میانگاريم؛مثل اين كه عده­اي نمي­توانند باور كنند كه ما توانسته­ايم با تامل در ريشه هاي فرهنگ و هنر جغرافياي سرشتي مان در شرق ، غربيان را از بن­بستي بحراني برهانيم و آنها را در جايگاه مصرف كننده قرار دهيم.

توجه به مخاطب ، از غرب آغاز شد و ماتریالیسم به عنوان جهان بینی غالب اغلب مکاتب هنری ، توجیه کننده این توجه بود. ماتریالیسم ، انسان را در زمان و مکان معین و با توجه به جایگاه طبقاتی و نژاد بررسی میکند و در این رویکرد ، ملاک ارزش گذاری آثار هنری ، جهتگیری جامعه میباشد.

این رویکرد،افراد انسان را نسبت به اجتماع بشری میسنجد و در نتیجه ، به یک زیبایی شناسی مبتنی بر توهمی به نام جامعه ، دست می یابد.

از قرن پانزدهم و آغاز کلاسیسیسم تا دوران پست­مدرن و پایان قرن بیستم ، شاهد بوده ایم که غرب در جستجوی معیاری برای سنجش زیبایی ، به ده­ها سنجه و متر و محک دست یافته و امروز ناچار به تأیید و پذیرش تمام این معیارهای ناقض و متناقض شده است و خود این تسلیم را به مثابه مکتب جدیدی ، تبلیغ و نمایش میدهند. تاریخ نشان میدهد که بسیاری از مکاتب غربی ، بر اساس خواستهای سطح معینی از مخاطبان ، پایه­ریزی شده و در واقع ، علت اصلی مکتبگرایی ، توجه به مخاطب بوده است.

این در حالی است که علت توقف اندیشه های مولد یا ایسم ها ، در ابتدای قرن 21 همین مخاطبگرایی میباشد. طی این قرون ، مکاتب نوین در مقابل مکاتب پیش از خود عصیان میکردند و تنها زمانی به مشروعیت مورد نظرشان دست مییافتند که میتوانستند به عنوان آنتی تز مکتب پیش از خود ، عرض اندام نمایند. مکاتب جدید ، مخاطبان جدیدی پیدا میکردند اما مکاتب پیشین نیز همچنان مخاطبان خود را حفظ میکردند و امروزه هم همچنان عده ای سمبولیست هستند ، عده­ای سورآلیست و عده ای هم کوبیست!!!!!!!كسانيكه درجستجوي اين هستند كه بدانند « واقعاًچه كسي حرف ميزند » بدانند كه ما به دنبال اين هستيم كه بدانيم چه چيزي گفته  مي­شود.

اغلب ما عادت كرده­ ايم كه سر و ته موضوعات تازه را به نوعي هم بياوريم! مثلا با مقايسه مرگ مخاطب با مرگ مولف و  چند صدايي، آن را مد روز و بي ريشه دانسته اند، كه ­البته ­اينگونه برخوردها زياد هم تعجب آور نيست. اتفاقاً خيلي خوب است كه اين اساتيد­ی كه همواره براي ادبيات ما فرياد وامصيبتا سرمي دهند و از بحران مخاطب و اينكه كسي كار تازه اي نميكند به ظاهر ناخرسند هستند در مواجهه با اين جريان ، نيت واقعي خود را كه همانا حذف و تحقير نسل نو است، آشكارتر كرده اند.

سكوت،شايعه پراكني و فرهنگ نوچه پروري حاكم بر برخي محافل و مجلات ادبي هم مزيد بر علت است ، اگر چه همه ميدانند كه اين برخوردها تنها در كوتاه مدت كاربرد دارند. فهرست بلندبالاي شاعران خوشه را در دهه 40 به ياد بياوريم ، چند نفر و چه كساني امروز در خاطره ادبيات باقي مانده اند؟

اگر تنگنظریها نبود ؛ اگر نیاز اعتیاد آمیز به ترجمه افکار دیگران ، اندیشمندان ما را از تولید و توجه به خویشتن بازنمیداشت ؛ اگر میتوانستیم آرای نوین خود را محکم و مستدل به جهانیان عرضه کنیم؛ و اگر میتوانستیم همه با هم در مورد حرفی تازه به گفتگوهای سازنده بنشینیم ، آنوقت­ میشد که بدون غرض ورزی و  مصادره به­ مطلوب­ نمودن ایده ها و مفاهیم نو ، از یک دانش آموز مدرسه مرگ مخاطب بپرسیم: فلانی چرا می­نویسی؟ تا او هم جواب بدهد:

نیازی به توضیح چرائی نوشتن نمیبینم ؛ میبینم که مینویسم ؛ دیدن ، دلیل نوشتن است و نوشتن دلیل دیدن ؛ و دوئی هم در کار نیست ؛ بهتر است بپرسی « چرا هستی؟ » تا بنویسم:زیرا که میبینم اما نه از بیرون بلکه آنچنانکه از مرد کر و لال و کوری شنیدم ، از درون.

هرگز آثارم را برای خوشنودی مخاطبان نمی آذینم چراکه این کار را اهانت به ایشان میدانم. مثلاً اگر من سطری را طوری به کار ببرم که شبیه آثار مقبول متقدم باشد با علم به اینکه مخاطب از قبل این تمهید را دیده و خوشش آمده است ، مخاطب را فریب داده ام ؛ و دیگر نه یک شاعر بلکه یک شعبده باز خواهم بود و صرفاً و نهایتاً میتوانم یک اجراکننده چیره دست باشم که البته شاید عده ای آن را ترجیح دهند اما نمیدانند که ما هم این تمهیدات را از بریم ولی آنها را در حال و هوای تقلید به کار نمی­بریم.

امر هنری،نتیجه نگرش و دورنمامندکردن هستی است ؛ وخلق هنری، زمانی اتفاق می افتد که انسان بخواهد و بتواند درک خود را برای خودش و دیگرانی که بعداً در جایگاه مخاطب قرار میگیرند،ثبت کند.تا اثری نباشد ، مؤثری نخواهد بود اما حقیقت این است که در لحظه خلق ، مؤلف و مخاطب و متن ، هرسه یکی هستند و توجه داشته باشید که غربیها هیچوقت این را نگفته اند و به گمانم آن را به آسانی درنخواهند یافت. اندیشمندانی که هنر را صرفاً نوعی بیان میدانند ، وجه دیگر آن یعنی کمال را در نظر نگرفته­اند.آنها مجبورند برای بیان ، مخاطبی هم متصور شوند و این مخاطب فرضی لابد تعریفی هم خواهد یافت و دارای جایگاه طبقاتی خواهد شد ؛ در نتیجه ، مؤلف مجبور به انتخاب سطح خاصی از مخاطبان ­میگردد. هنرمندی که در هنگام خلق ، مخاطبی متصور شود ، اثرش را ناقص ثبت خواهد کرد، چرا که همواره خود را در جایگاه مخاطب قرار داده و بخشهایی از دورنمای اثر را به گمان اینکه از طرف مخاطب،بدیهی فرض­می­شود ، ناگفته یا مکرر خواهدکرد و اثرش دچار نقصانی نسبی خواهد شد. نگاهی به تاریخ هنر نشان خواهد داد که مثلاً اکسپرسیونیسم انتزاعی همانقدر ناقص است که پاپ­آرت و این هر دو نسبت به سطوح مختلف مخاطبان،دچار درجه­ای از ابتذال هستند، یعنی عوام،اولی را مبتذل می­دانند و خواص،دومی را.

هنرمند کمال طلب ، تنها به ثبت آن فکرمیکند نه به تلقی مخاطب ؛ در نتیجه ، اثر هنری او تماماً به خالق خود رومیکند تا بتواند مابإزای دقیقی از نگرش او را ثبت کند. در این روش ، هنرمند با فراموش کردن تلقی مخاطب و اسلوب آثار هنری پیشین ، به زایشی طبیعی دست خواهد یافت ؛ زایشی که به خلق سطوح نامحدود مخاطبان خواهد انجامید. وقتی اثری تماماً به خالق خود روکند ، در حقیقت به درون انسان رو کرده­است ( البته اگر خالق اثر هنری خود به مرتبه انسانیت رسیده­باشد) و در نتیجه با سرشت یگانه انسانی­مرتبط ­خواهد ­شد. هنرمندی ­که به درک مرگ­ مخاطب رسیده باشد،اسلوبی شخصی خواهد یافت ، اسلوبی که در ضدیت با تصنع و تقلید ، به جهان بی شائبة خلاقیت محض تعلق دارد.

هنری که اصل اول آن ثبت دورنما است و پیش­فرض اساسی­اش غایب انگاری مخاطب ، هرگز در بن بست خودنمایی به مخاطب فرضی نخواهد پوسید ؛ این هنر غیرخطابی ، هرگز گرفتار آرمانگرایی نامنعطف نشده و به بهای رضایت مخاطبان مقطعی ، یا قرارگرفتن در صف جریانهایی­ که بدعت خود را صرفاً در فُرم جستجو می­کنند،دارای تاریخ مصرف نخواهد شد.

هومن ربيعي  | لینک ثابت |