تبليغاتX
هومن - تبار شعر مشوش

برای ردیابی تبار شعر مشوّش علاوه بر بررسی نظریه­های ادبی اواخر قرن بیستم، لازم است به تحولات ادبی میانه­ دهه­ هفتاد در ایران نیز نظری بیافکنیم،زمانی ­که «رضا براهنی»در سال1374 با انتشار كتاب«خطاب به پروانه­ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم»(1) در عرصه­ شعر و نقد ادبی حضوری جنجالی یافت.وی حیات شعر خود را در گرو ضدیت با شعر نیمایوشیج،مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری،فروغ فرخ زاد،احمد شاملو و حتی  یدالله رویایی می­دانست.مؤخره­ کتابش توضيح می­دهد که چگونه شعر او از نوعی حرکات زبانی بهره گرفته­ که در شعر آن چند شاعر به چشم نمی­خورد و این مسأله از سوي خودش بدعت شعري فرض می­شود؛اما هنگامی که ما این بدعت را بپذیریم و از خواستگاهش سوأل کنیم،براهنی نظریات پساساختگرایی را دلیل می­آورد.سوأل این است که آیا نظریه بر زبان مسلط  شده یا كاركرد زبان به شكل­گيري يك نظریه­ ادبي منجر شده است؟اگر جواب حالت دوم باشد،پس چرا در مؤخره­ براهنی با نظریه­«شالوده شکنی»(2) مواجه می­شویم که سال ها پیش از سوی« ژاک دریدا»مطرح و از سوي ديگران تجربه شده بود؟آیا  شاخصه سبکی آن پنج نفر محققاً ساختگرایی است؟اگر اینگونه باشد آیا این ساختگرایی را تنها در سطح زبان بايد جستجو کرد و به آنتي­تز آن دست یافت؟براهنی مدعی است که یک «را»ی مفعولی گمشده را بازيافته و آن را اينگونه به نمایش می گذارد:«خدا را خوابم برد».دراینجا ما با یک جمله بی­معنا مواجه می­شویم،زيرا جمله­ای که دو یا چند معنی متناقض بدهد لاجرم در نوشتار بی­معنی فرض خواهد شد:«برای خدا به خواب رفتم»یا«من به خواب خدا رفتم» یا«خدا را خواب دیدم» کدام یک؟!بايد گفت كه براهنی این رای مفعولی را غلط به کار برده­ و نمایشی و موزه­ای شدن آن کار دست او داده­ و باعث بی­معنایی شعرش شده است،اگرچه واقفیم که معناگریزی برای براهنی به عنوان یک تمرین کننده­ پساساختگرایی اصالت داشت.براهنی مي­گويد:«شاعری از اجرای شعر سرچشمه­ می گیرد و اجرای شعر،تمهیدات بیان شاعری را مطرح می­کند»(3) اما به نظر می رسد که شاعر،مطلب را با استفاده از تمهیدات بیان شاعرانه مطرح می­کند نه اینکه اصلاً بیان مطلب نکند.شاعر می­کوشد تا ذهنیتش را دقیق ثبت کند؛پس به دنبال کلامی است که دورنمای ذهنی مورد نظرش را عینیت ببخشد و در قالب علامت­های اختصاری ارائه نماید،طوری که مخاطب هم دورنمای مورد نظر شاعر را درک کند.براهنی می­گوید:«شعر سلطان بلا منازع اجرای زبانی،در خدمت چیزی جز خودش نیست»(4) اما به نظر می­رسد که زبان عین اندیشه است و شعر زیباترین وضعیت زبان.همانطورکه­ زبان مجموعه علامت­های منتظمی­ است که اندیشه را بیان و قابل مبادله می­كند،شعر هم به مثابه­ي دورنمای بدیعی از زبان و فرازبان، بازتاب ­اندیشه­ است و موظف به اینکه دقیق­ترین و زیباترین توصیف اندیشه­ شاعرش باشد.تنها شعبده بازی است که در خدمت چیزی جز خودش نیست.شعر همواره در خدمت اندیشه بوده است؛در خدمت انسان،انساني که ناطق بودن­اش عینیت یافتگی اندیشمند ­بودن اوست ­و بديهي است كه كلام ابتدا اندیشیده می­شود سپس به اجرا در می­آید.شعر ­از به ­نوشتار ­درآمدن ­سرچشمه ­­نمی­گیرد،بلکه این فرایند به مثابه­ وسیله،دورنمایی است که شعر را در خود جای می­دهد.وقتی که جمعیت­های بشری به مدت طولانی یکجانشین شدند،هماهنگ با جغرافیای پیرامون،زبانی اتخاذ کردند.زبان که تا آن زمان در شکلِ گفتار به زیستِ خود ادامه می­داد با اختراع خط به صورت نوشتار درآمد.همانطورکه واژه­ها علامت اختصاریِ چیزها بودند،رسم­الخط ها هم علامت اختصاری واژه­ها شدند.به عبارت دیگر،انسان به صورت طبیعی برای اجسام و پدیده­هایِ دنیا،ازطریقِ توانــاییِ تکــلّم،علامت­هـای اختصــاری وضع کرد:نشــانه­هــایــی که به مثابه­ ارجاع دهنده،القاکننده­ مختصات کلیِ مراجع خود بودند.آیا این علامت­های اختصاری موضوعه توسط بشر،خود معنا بود؟ نه، نشانه آن بود:یک توافقِ طبیعی.زبان در غیر شعر چیزی جز مجموعه علامت­هایِ اختصاری منتظم که اندیشه را قابل مبادله می­کند،نیست.براهنی همانجا تصریح می­کند که:«برغم اینکه صدها موضوع در زبان بیان شده،ولی وظیفه­ي شاعر بیان خود زبان بوده­است» وی زبان را ابزار اصلی هستی شناسی می­داند؛اما این قبول رویکرد براهنی،مستلزم آن است که بپذیریم اندیشه از زبان ناشی می­شود ولی ابزار اصلی هستی شناسی نه زبان بلکه اندیشه انسان است و زبان صرفاً ابزار بيان شناخت است نه ابزار خود شناخت.امروزه با رواج استفاده از رسانه­ها دیگر نمی­توان تمایز دقیقی میان نوشتار و گفتار قائل شد و این هر دو به مثابه متن عمل می­کنند. به همان اندازه که مقاله­ای کوتاه یک متن است،سی دی صوتی یک مصاحبه مطبوعاتی هم یک متن تلقی می­شود. نوشتار بر گفتار تقدم ندارد بلکه فضیلت دارد؛به بیان دیگر نوشتار از حیث قابلیت ردیابی و توضیح حقیقت، صورت قوام یافته­تر و نظام مندتری از گفتار است.شعر از شکل گفتار درونی به شکل نوشتار ثبت می­گردد،همانطور که معنا از شکل ذهنی اندیشگی به شکل عینی گفتار درمی­آید. گفتار و نوشتار، هر دو معنا را قابل مبادله می­کنند؛اولی در تعامل با مخاطب و دومی در غیاب مخاطب.علم زبان­شناسی که خود محصول نگرش مبتنی بر شناخت جزئیات بر اساس طبقه بندی است،همواره در پی برپایی دکترینی بوده­است که بتواند از طریق آن و با طبقه بندی و مطابقت،زبان را تعریف کند،اما دعواهای زنجیره­ای زبان شناسان در گذشته­های دور و نزدیک بر سر تمایز گفتار و نوشتار، امروز دیگر مدخل مناسبی برای شناخت حقیقت زبان محسوب نمی­شود و ما با متن در معنای عام آن روبرو هستیم. واضح است که اجرای متن نمی­تواند بر تشکیل ذهنی آن مقدم باشد حتی در یک متن صوتی یا تصویری که اجرای زبانی با تشکیل ذهنی معنا همزمان به نظر می رسد. بحث و قلمفرسایی در باب تمایز گفتار و نوشتا و تقدم و تأخر آنها نسبت به همدیگر، بیش از آنکه ما را به حقیقت زبان رهنمون شود،جنبه تحقیقاتی و آکادمیک دارد. در جای دیگر براهنی در نقد شاملو و جنبش سپیدگردانی می­نویسد:« وقتی نیما می­گوید شعر را باید ازموسیقی جداکرد،به­گواهی سراسرحیات ­شاعری­اش،غرضش جدا کردن شعر از موسیقی اعتیادی است و نه هر موسیقی­يی»(5). در اینجا اتفاقاً براهنی به خوبی حرف نیما را فهمیده ­است اما هرگز توضیح­ نمی­دهد که آهنـگ نیمایــی به عنوان آنـتـی تـز آهنگ اعتیــادی چگونه عمل می­کند یا وجه تمایز این آهنگ با آهنگ قدیم در چیست،به همین دلیل در مورد شعر"مهتاب" نیما، استدلال عجیبی را مطرح می کند؛او می­نویسد:«این شعر را می توان با همان موسیقی قدیم خواند،همانطورکه هنرمند محترم آقای"صدیق تعریف" در محافل خصوصی خوانده­اند و من هم شنیده­ام »(6).پس به نظر براهنی،نیما در فرارَوی از بحور سنتی عروض موفق نبوده است.براهني فرم شعر را صرفاً آهنگ شعر مي­داند اما بايد در نظر داشت كه آهنگ فقط یکی از عناصر شاکلي دورنمای شعر است.شعر در تمام ادوار، آهنگین بوده­است اما در هر دوره و به اقتضای هر زبان،دورنمای متفاوتی داشته­است؛زمانی هجایی،زمانی با وزن الکساندرن(دوازده هجایی اروپا) و زمانی عروضی؛اما متأسفانه آهنگ همواره به معنی اوزان افاعیل عروض در نظرگرفته شده­است،بدون اعتنا به اینکه آن فقط یکی از رویکردهایی است که می توان به عنصر آهنگ در شعر داشت.مقصود نیما از«دکلاماسیون طبیعیِ کلام» نه منثور کردن شعر به سبک شعر آزاد اروپا است و نه آنچنان که رضا براهنی با تکیه بر آراء« ژاک دریدا» بیان می­کند، یک اشتباه تئوریک. نیما نه با اغتشاش ذهنی برخی شاگردانش بلکه با شفافیت یقینی ذهن خود،هزارتویِ حقیقت آفرینشِ هنری را گشته بود و بهتر می­دانست که کارکرد زبان در شعر همچون کاربرد آن در ارتباطات روزمره و رسمی نیست.درنتیجه باید گفت که براهنی که پیش از این«طلا در مس»را در عرصه نقد ادبی ارائه کرده و کمی پیشتر مجموعه­ شعر«بیا کنار پنجره»را در قالب نیمایی منتشر کرده بود،عملاً در عینیت بخشی به ادعاهای ادبی­اش موفق نشد چنانكه از مجموعه شعر خطاب به پروانه­ها پيداست.براهنی پس از مؤخره«چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم»دیگر حرفی برای گفتن نداشت اما جنجالی که در دهه­ هفتاد به پا کرد بسیاری از نوقلمان را تحت تاثیر قرار داد و ما امروزه با خیل عظیم وارثان شعر مشوّش مواجهیم.

 

پی­نوشت­ها

خطاب به پروانه ها و چرامن ديگر شاعر نيمايي نيستم،تهران:نشرمركز1374

Deconstraction

3ـ خطاب به پروانه­ها، ص 125

4ـ خطاب به پروانه­ها، ص 127

5ـ خطاب به پروانه­ها، ص149

6ـ خطاب به پروانه­ها، ص 150

 

هومن ربيعي  | لینک ثابت |