ستایش دیوانگی۵
هومن ربیعی
.........
از پنجرهی شعر
از پنجرهی شعر
سرک کشیدی
مرا به بازدید تاریخ بردی
با جیبهای خالیام
که حقیقت را فریاد میکرد.
آمدم با تو
و بر کنارهی آرامترین رود
شنیدم آن موسیقی باستانی را
در آوای کبک وار مردی کهنسال
دیدم ردیف سرخوش سروها را
و الههی آبها را
چه آرامشی
زمین ذهن مرا فرا گرفت
نه دردی
نه رنجی
بر تخت بیداری تو
خوابم برد.
همین اشتباه کوچک من
همین قطرههای کوچک اشتباه
دریای خوابزدهای شد
یخ زد و
مرداب سنگ شد
چه میبینم؟
رودخانهی خشکیده
ردیف سروهای سوخته
و آخرین نفسهای مانکنی فرسوده
چه میشنوم؟
صدای بغض اسکلتی
با چشمهای زنده
و سازی که در دستانش پوسیده
مرا به بازدید ویرانی آوردهای
یا مجازات میشوم
در دادگاهی مجازی؟
کیستم؟
تعریفم چیست؟
از من مثالی بیاورید
مرا با رسم شکل توضیح دهید
در بنبست نمیدانم رهایم نکنید.
کیستم؟
کودکی که مشمول زمان شد
جوانی که پژمرد
یا
پیری که در وقت تلف شده
توپ میزند؟
من با موسیقی سکوت میرقصم
در تنگ خالی شنا میکنم
و هرگز
دستام به حقیقت روی تاقچه نمیرسد.
در اتاقی بیپنجره اسیرم
تلویزیون شده شهودم
در فضای مجازی مینویسم
تمام روز به اخبار خیرهام
چشم به راه قرعهکشی
دلواپس نتیجهام
و این منم
که تجسم سرگیجهام
کیستم؟
محکومی ازلی
صریحتر از این میخواهی؟
دنبال تو بودهام تمام عمرم
هرجاکه نشانی از تو دیدم
آرامش گمشده
ای صلح پایدار.
1387
..............................................................
به بازدید تاریخ میبرمت
به بازدید تاریخ میبرمت
وقتی تاریخی در کار نبود
بشر ساختن نمیدانست
نوشتن نمیدانست
نمیدانست که نمیدانست
تنها تنازع بقا حقیقت داشت.
زمین گرد بیصاحب
میچرخید و
زمان موجی بیرحم
برمیگذشت و
زندگی
مفهومی شناور شد.
سفید پوستان
سفیدش میدیدند
سیاه پوستان
سیاه
هر تیرهای تبار خودش را درنوشت:
تعریف تکه تکهی دنیا و سرنوشت.
به بازدید تاریخ میبرمت
تاریخ خودم
وقتی به دنیا آمدم
دیدن آموختم
شنیدم
گفتن آموختم
تاریخی شدم:
کودکی
جوانی
پیری
پشت چه نیمکتهایی نشستم
و چه بمب افکنهایی
آژیر خطر را
جیغ کشیدند
شاید
اگر آن روز
شیفت عصر بودم
مثل پروندهی تحصیلیام
پرپر میشدم.
زمان ملتهبی بود
زمان ملتهبی
که شادیها را
منقبض میکرد
تمام کلاسها
در تلویزیون برگزار میشد
خانه هم مدرسه بود
مدرسه تمامی من را گرفته بود
مدام از امتحان عربی
تجدید میآوردم.
به بازدید تاریخ میبرمت
اکنون
میان تورم برجها
چقدر حقارت دارم
وقتی پول را به طرفم پرت میکنید
مثل یک نانخور اضافی
اکنون
میان تنفر ترافیک
چقدر پوچی دارم
پیادهام کنید
آزادی پیاده بودن را
بر آسایش سواره بودن
ترجیح میدهم.
دستت را به من بده
دلت را به راه
اگرچه رو به بهشت
نه
جهنم ماهیها
بالای سرشان است
اکنون
میان خشونت رسانه
چشمبند لازم است
فقط خون است
ضربان قلبم
هر روز
تندتر میزند
انگار
به لحظهی انفجار
نزدیک میشود.
بیگ بنگ
طبل بزرگ
آغاز سمفونی کهکشان
هنوز هم
تکانههای طنیناش را حس میکنم
بیگ بنگ
تصادف الکترونهای اولیه
اولین تپانچهی المپیک دنیا
هنوز صدایش توی سرم میپیچد
با موج انفجار پرت میشوم
مثل روزی که
آپارتمانهای ادب را
با راکت زدند
و بیژن که رفته بود توپ را بیاورد
زیر ژیان آقاناظم
خاکستر شد.
خاکستر سیگار
عمر من است
لحظههایی
که معلوم نیست کجا میروند
زمان ملتهبی
که علاجاش نوشتن است
حجم عظیم رنجهایی
که علاجاش فراموشیست
نوشتن
فراموشیست
و آلزایمر
شاید
علاج قطعی دردهای قرن 21 باشد
تا تمام سؤالهایم را فراموش کنم
بیانههایی را که خواندهام
کابوسهایی را که دیدهام
تا
چنگیز و
تیمور و
نرون و
هیتلر و
صدام را
از یاد ببرم
و از یادها ببرم
افسوس
جنایتکاران
زودتر مشهور میشوند
به بازدید تاریخ میبرمت
وقتی پیشرفته شدیم
و جنگهای جهانی آغازیدند
و آغازیان روسیاه شدند.
چه کسی میدانست
کورههای آدمسوزی
گورهای دسته جمعی
ردیف طولانی اعدامیان
مرسوم میشود.
هنوز هم
تصویر منارههایی از کلههای مردم نیشابور
و گنبدهایی از چشمهای مردم کرمان
در کابوسهای جمعی ما پخش میشود.
چگونه
از داغ هیروشیما شرمگین نباشم
و از سر بریدهی حلبچه دق نکنم
چگونه
چشمان آبی کودکان بوسنی را
از یاد ببرم.
به بازدید تاریخ میبرمت
وقتی کسی نمیداند
آدم و حوا چه رنگی بودند
به چه زبانی حرف میزدند
چرا دو برادر
بر سر مشتی خاک
به جان هم افتادند
در آن زمین گرد بیصاحب.
سخن از انسان است
ببین با خود چه کرده است
سخن از ناکامیست
با اینهمه فرهیختگی
با اینهمه پیشرفت
که سرعت نور را به بازی گرفته است
پاسخ بدهید
منادیان سعادت!
شعار از شعرم بالا میرود
بس که غرق شدهام در دروغ
صلح ورشکست شده
و عشق جای خودش را
به شقاوت داده است.
باری
وقتی به نیمهی خالی فنجان تاریخ مینگرم
با خودم میگویم
از این تلختر نمیشود
همین وقتهاست
که خوابم میبرد
در خواب
کمی از غم دنیا دورم
گاه بیداری
دوباره رنجورم.

