تبليغاتX
هومن - ستایش دیوانگی 4

ستایش دیوانگی ۴

هومن ربیعی

............

 

 

 چرا

 

چرا پشت آرایه­های ادبی پنهان شوم

 و بی­ادبانه با دنیا حرف بزنم.

بگذار

هوای صراحت را

نفس بکشم.

1385

 ..............................................................

 

هر روز

 

هر روز كه با صداي مضطرب ساعت كوكي از خواب مي­پرم

اول

كابوس­های شب گذشته را فراموش مي­كنم

بعد

به ياد مي­آورم که كجا هستم­

 

هر روز

در جستجوي تكه­ي ديگری از حقيقت خودم

به اميد سرودن زیباترین شعر زندگي­ام

از خانه بیرون می­زنم.

1385

 ..............................................................

 

وقتی ندیده­ام گرفتید

 

وقتي نديده­ام گرفتید

دنبال خودم گشتم

هنوز هم مي­گردم.

 وقتي چشم از من برنداشتید

بهتر شدن را جويا شدم

هنوز هم

در خطّه­ی آبي جستجو قدم مي­زنم.

 شايد

آنقدر صادق نبودم

تا خوبی­ها­ را آينه باشم

يا شايد

به اندازه ی كافي عاشق نبودم

تا بدی­ها را نديده بگيرم.

 به خاطر تمام مهرباني­ها و نامهرباني­ها

ممنونم از شما.

1385

 ..............................................................

 

 گاهی برای خودم

 

گاهی براي خودم گريه مي­كنم

چکه چکه

آب می­شوم

وقتي كه ناتمامي اين شعر خسته را

بر ساحل سپيد دفترم

نيمه­جان مي­يابم.

1385

 ..............................................................

 

در دایره­

 

در دایره­ای که از زمین اوج گرفت

همراه هیاهوی فراهشیاری

آمدم تا دم درگاه حضور

چنگ در چهره­ی محو تو زدم

نور از نور به شور آمده بود

می­دیدمت اما تو نبودی

انگار که تو مثل حبابی بودی

من در تو شناور بودم

انگار که من

ذره­ای از بود تو بودم

نبودم.

1385

 ..............................................................

 

ای ردّ تو

  

ای ردّ تو بر وسعت باور پیدا

ای لطف وصال باران وگیاه

 

ای هرچه بهار و باغ

در تو جاری

ای مونس لحظه­های شب­ بیداری

 

ای هرچه طراوت شکوفه در تو

هنگام سپیده دم شد

  وا شو.

1386

 ..............................................................

 

بدترین آدم­ها

 

بدترین آدم­ها

خوب هم بوده­اند با دنیا

و بدی­های بزرگ بهترین آدم­ها

همچون زخمی

بر پیکر هستی

التیام نیافتنی­اند.

1386

 ..............................................................

 

زبان خودم

 

زبان خودم را گم کرده­ام

دنبال درددل­هایم می­گردم

واژه­ای نیست

واگویه­هایم را

معنا کند.

 شناسنامه­ی من کجاست

باید برای تمدیدش

عکس بگیرم.

 آینه کجاست

تا سرم را سرسری نگیرم

روتوش نکن آقا

می­خواهم خودم باشم

بگذار سلول­های پوست صورتم

زخم­های عمیق روحم را

نمایان کند.

1386

 ..............................................................

 

بهار گذشت

 

بهار گذشت

تابستان هم

تمام خواهد شد

و پائیز

جای خودش را

به زمستان خواهد داد.

 زمین به چرخ باستانی خود

مشغول است

و همه چیز

در طنین سـُکرآور نخستین انفجار

تکرار می­شود

تکرار سال­ها و ثانیه­ها

آیا

هستی را

خسته نکرده است؟

 من که اینجا

کنار کلمات

بیتوته کرد­ام

نفسی تازه کنم.

1386

 ..............................................................

 

در جستجوی صدا

 

در جستجوی صدای تو

حساس­ترین میکروفون­ها را خریدم

در گرما و سرمای طولانی­ترین روز و شب­ها

منتظر ماندم

و گوش به زنگ احضاریه­ای حتی

از دادگاه تو بودم.

در جستجوی صدای تو اما

فقط سکوت نصیب­ام شد

و تنها

آوای پرنده­ی کوکو

کو

کو

کو.

1386

.............................................................. 

 

 زندگی

 

زندگی را گفتم:

« لبخند بزن »

گفت:

« لبخند من بر لبان تو نقش می­بندد »

و بی­صدا گریست.

1387

 ..............................................................

 

تو چه کردی

 

 تو چه کردی با من

که چنین حیرانم

چون قاصدک بی­خبری در باران

مثل بادبادکی رها شده

سرگردانم.

چه نامه­ها که ندادم

به آدرسی که ندادی

چه زنگ­ها به امید شماره­ای که ندادی.

چه راه­ها که نرفتم

پی قرار ملاقات

چه رنج­ها که نبردم

چه وعده­ها که ندادی.

چه لحظه­ها که هدر شد

در انتظار آمدنت

چه اشک­های زلالی

طلایه­دار آمدنت.

 تو چه کردی با من

که چنین شورانگیز

پی تو می­گردم

در میان هر چیز.

1387

 ..............................................................

 

بر سپیدی دفترم

 

بر سپیدی دفترم

فقط یک واژه نیستی

شعله­ای تو

در شب برفی.

1387

.............................................................. 

 

با دل غمگین

 

با دل غمگین

حتی تو

ای آزادی

چندان حال نمی­دهی.

1387

 ..............................................................

 

از غصه

 

از غصه به تنگ آمده­ام

ساده بگویم

مُردم.

حال­ام از حال خرابم

بد شد

در یخ غم­ها

فرو می­روم

هردَم.

 چشمۀ آب گرمی باش

 ای شادمانی روشن

بیا

در تلألؤ رؤیا

برقصیم

از غصه به تنگ آمده­ایم

آمده­ایم این همه غمناک نباشیم

تا بذر گـُل یاس

در این مزرع مأیوس بپاشیم.

1387

 ..............................................................

 

شعر

 

شعر

آزادی شاعر است

مرزها را

درمی­نوردد.

1387

 ..............................................................

  

بامدادان

 

بامدادان

به ادامه­ی راه می­اندیشم

تمام روز

در راهم

و شامگاهان

خسته از راه

در اندیشه­ی بازگشت

به خواب می­روم

اما

رؤیای رفتن رهایم نمی­کند.

1387

 

(ادامه در ستایش دیوانگی ۵)