نه مثل زهر مار
مثل قهوهی ترک
در کافهی ارمنی
مثل مزهی جملههای حقیقی
تنهایی یک حوض بیانتهاست
تنهایی ضرورت همین لحظههاست
و تنهایی ِمنتظر
میان گذشته و آینده ایستاده.
مثل بیداری بعد از فنجان واژه.
1380
..............................................................
سال اول
سال اول
موسم معارفه با راه است
که واقعهی غول پیکر دلرفتگی
حادث میشود
و در حد گمانی مخلوط با تخمین میماند
رنگ موهای یار
در موسم لاوهای ممنوع.
سال دوم
لحظهی له شدن آمال است
که راه ناکجا را هم نشانات نمیدهند
با کارت دانشجوئیات
و سیگار تیر ارزانترین است
در لحظهی زورمند یأس.
سال سوم
فصل فکر کردن است
به کتاب کلاههای پس معرکه
و آرزوهای بادبادکی بینخ
و سراشیبهای منتهی به کویر
در فصل فرمانروایی دلارهای سبز.
زمان بیموسم و بیلحظه و بیفصلیست
که با کلهای باندپیچی شده مینویسی:
سال اول
ابتدای بیراه است
آه
زمان اگر برمیگشت.
1380
..............................................................
با ما
با ما
خشونت مِترو
چه ميكند
تن را
به واگُنِ سَرپُر
چپاندهايم.
اين كه شعر نيست
توصيف واقعانهی شهر است
وقتي كه نرخ دلار
از مسير شعار
ويراژ ميرود
من را
به سبك خودت
صادقانه ببين
من از نمايش يك دروغ بر پرده
من از نوشتن سطري كثيف ميترسم
چكار كنم؟
طنين اهوراي اين ترانه ببين.
دروغ
چيز ممتنعيست
حقيقت من
يك دروغ
و دروغِ مترو
حق.
جاماندهايم و
درهاي بیرحم قطار:
شَـتَـرَق.
1380
..............................................................
در جستجوی حقیقتی
در جستجوي حقيقتي گمشده
يا شايد دروغي گريم شده
با احتياط هرچه تمامتر
ابتدا تاريخ را ورق بزن
سپس
فلسفه را مثل روزنامه بخوان.
در اين قسمت از كار
آدمهاي زيادي به خوابهايت ميريزند
نترس
با سبيل ِكلُفت فريدريش حال كن
به كلهی صيقلي فوكو كه نگاه ميكني
عينك بزن
اصلاً به لرز اسكلتهاي اگزيستانس
رو نده
خلاصه اينكه
به كابوسهاي كويري
سَـبـو نده.
در اين زمان مختصري كه سهم توست
در اين نمايش مينياتوري
كه در زمين برپاست
سیر کن
ببين كجاي پرده جاي ميگيري
كجا براي هميشه ثبت ميشوي.
ببين
ثبت كن
و ثبت شو.
1380
..............................................................
ای کاش
ای کاش
موهاي من شبيه توحش
و اسكلتم به سبك صليب
عقاب بودم و اوج گرفتن من
آرامش تشريفاتي زمين را
به آشوب ميكشید.
اگر قرعه به نام عقاب ميافتاد
بديهيترين واژه
آزادي بود.
1381
..............................................................
نوشتن
نوشتن
نوشتن
و قشنگ نوشتن
از جدال پرنده و پلنگ نوشتن
از محاصرهی گلوله و تفنگ نوشتن
شعر مزخرفي به قافيـهی سنگ نوشتن
نوشتن از اينكه مخالفم با جفنگ نوشتن
و مخالفـم كه قانون را با فشنگ نوشتن.
1381
..............................................................
در ساز
در ساز كه ميدمد
صداي زمان
روي شانههاي زمين
ميلرزد.
در دورنما
بر زمينهی شهري خوابآلود
دوباره ابرک پنهان عشق ميبارد
كسي سوار عقابي
به روي خط افق
فرود يك سفينهی جادو را به ياد ميآرد
صداي نفس در شيار نوا
حضور لحن ترانه
و گرمي ناي
به کجا میبریام
ای نرمه نی؟
مرا تداعی عشقی عجیب ميكوبد
دلم صبوری خود را به درد ميبازد
كسي كه خنده ندارد به گريه مينازد.
نرمه ني به بالِش ملودي لميده است
دورنما رفته رفته غروب ميكند
و صدايي
گهوارهام را
لالايي:
نرمه نی
نرمه ني
نرمه ني.
1382
..............................................................
وقتی به تولدت
وقتی به تولدت فکر میکنی
در دورنمای زندگی دقیق شدهای
و نقطهی پایان جسمت را
مجسم خواهی کرد.
تا زندگی را ببینند
و اسرار مرگ را بشنوند.
حالا
شمعها منتظرند
نشان بده
که نفس میکشی.
1382
..............................................................
من را نمیفهمند
من را نميفهمند
نميفهمند كه من را نميفهمند
اين قرمزهاي چهارراه
نميفهمند قرار دارم
و بايد که دست دلم را
توي حناي حقيقت بكارم.
1382
..............................................................
حالا بيا
حالا بيا و خودت را
كليتي تلخ
فرض كن
ميبيني؟
مرد ِهمسايه در دَم درازشد
حالا نوادگان ِاو
مفسر ِآثارش هستند
میرویم
و بازماندگان قضاوت ميكنند:
مسيح به روايت مَـتّا
نيچه به روايت خواهرش
چاپلين به روايت دخترش
به به
چه سفرهی رنگيني
اما همين حالا ممكن است
پيش از بلعيدن ِاولين لقمه
دور از جانِ عزيز شما
بعله
بله آقاي بودريار
داشتم ميگفتم
زمانهی مسخرهايست
راستي آنجا چه وقت روز است؟
الو
آقا شما كه استاد اين بساط هستيد
ما خودمان
كليتي تلخ را
در ويترين گذاشتهايم
ما خودمان پيرامون را وانمودهايم
به جاي اينكه من فرانسه بريسم
شما چرا کوردی نميخوانید
خرجِ تلفن من دارد ويراژ ميرود
بای...
و گوشي را بكوبيدم
بر استقرا بشوريدم
من ديوانهی راهي
بپاجستم
بپوشيدم
دوباره تشنه رفتن
به راه شعر كوشيدم
من آن هذيانسرا هستم
همان مست ِمطيع و رام
كجا شخصي شنيد از من
بجز حق را
بگوييدم.
آه
سبک شدم.
كليتي تلخ گرفتم
ابتدا اشكم درآمد
سپس
كارم از گريه گذشت
و حالا هم
كه ميبينيد.
1382
..............................................................
به واژهی بيرنگي
به واژهی بيرنگي فكر ميكنم
كه حس سكوت را
نقاشي كند.
غرق شدن در تـو
سهم كه خواهد بود؟
1383
..............................................................
تو را
تو را که حسّ سکوتی
شنیدنی هستی
تو را که بود و نبودی
نگفتنی هستی
تو را چنان که تو هستی
چگونه بنویسم.
1383

