تبليغاتX
هومن - ستایش دیوانگی 2

 ستایش دیوانگی۲

هومن ربیعی

 ......................................................

 

تنهایی

 تنهایی تلخ است

نه مثل زهر مار

مثل قهوه­ی ترک

در کافه­ی ارمنی

مثل مزه­ی جمله­های حقیقی

تنهایی یک حوض بی­انتهاست

تنهایی ضرورت همین لحظه­هاست

و تنهایی ِمنتظر

میان گذشته و آینده ایستاده.

 بیا کمی تنها باشیم

مثل بیداری بعد از فنجان واژه.

1380

 ..............................................................

 

سال اول

 

سال اول

موسم معارفه با راه است

که واقعه­ی غول پیکر دل­رفتگی

حادث می­شود

و در حد گمانی مخلوط با تخمین می­ماند

رنگ موهای یار

در موسم لاوهای ممنوع.

سال دوم

لحظه­ی له شدن آمال است

که راه ناکجا را هم نشان­ات نمی­دهند

با کارت دانشجوئی­ات

و سیگار تیر ارزان­ترین است

در لحظه­ی زورمند یأس.

سال سوم

فصل فکر کردن است

به کتاب کلاه­های پس معرکه

و آرزوهای بادبادکی بی­نخ

و سراشیب­های منتهی به کویر

در فصل فرمانروایی دلارهای سبز.

 سال چهارم اما

زمان بی­موسم و بی­لحظه و بی­فصلی­ست

که با کله­ای باندپیچی شده می­نویسی:

سال اول

ابتدای بی­راه است

آه

زمان اگر برمی­گشت.

1380

 ..............................................................

 

با ما

 

با ما

خشونت مِترو

چه مي­كند

تن را

به واگُنِ سَر‏پُر

چپانده­ايم.

اين كه شعر نيست

توصيف واقعانه­ی شهر است

وقتي كه نرخ دلار

از مسير شعار

ويراژ مي­رود

من را

به سبك خودت

صادقانه ببين

من از نمايش يك دروغ  بر پرده

من از نوشتن سطري كثيف مي­ترسم

چكار كنم؟

طنين اهوراي اين ترانه ببين.

دروغ

چيز ممتنعي­ست

حقيقت من

يك دروغ

و دروغِ مترو

حق.

جامانده­ايم و

درهاي بیرحم قطار:

شَـتَـرَق.

1380

 ..............................................................

 

در جستجوی حقیقتی

 

در جستجوي حقيقتي گمشده

يا شايد دروغي گريم شده

با احتياط هرچه تمام­تر

ابتدا تاريخ را ورق بزن

سپس

فلسفه را مثل روزنامه بخوان.

در اين قسمت از كار

آدم­هاي زيادي به خواب­هايت مي­ريزند

نترس

با سبيل ِكلُفت فريدريش حال كن

به كله­­ی صيقلي فوكو كه نگاه­ مي­كني

عينك بزن

اصلاً به لرز اسكلت­هاي اگزيستانس

رو نده

خلاصه اينكه

به كابوس­هاي كويري

سَـبـو نده.

در اين زمان مختصري كه سهم توست

در اين نمايش مينياتوري

كه در زمين برپاست

سیر کن

ببين كجاي پرده جاي مي­گيري

كجا براي هميشه ثبت مي­شوي.

ببين

ثبت كن

و ثبت شو.

1380

 ..............................................................

 

ای کاش

 

ای کاش

موهاي من شبيه توحش

و اسكلتم به سبك صليب

عقاب بودم و اوج گرفتن من

آرامش تشريفاتي زمين را 

به آشوب مي­كشید.

اگر قرعه به نام عقاب مي­افتاد

بديهي­ترين واژه

آزادي بود.

1381

 ..............................................................

 

نوشتن

 

نوشتن

نوشتن

و قشنگ نوشتن

از جدال پرنده و پلنگ نوشتن

از محاصره­ی گلوله و تفنگ نوشتن

شعر مزخرفي به قافيـه­ی سنگ نوشتن

نوشتن از اينكه مخالفم با جفنگ نوشتن

و مخالفـم كه قانون را با فشنگ نوشتن.

1381

 ..............................................................

 

در ساز

 

در ساز كه مي­دمد

صداي زمان

 روي شانه­هاي زمين

مي­لرزد.

در دورنما

بر زمينه­ی شهري خواب­آلود

دوباره ابرک پنهان عشق مي­بارد

كسي سوار عقابي

به روي خط افق

فرود يك سفينه­ی جادو را به ياد مي­آرد

صداي نفس در شيار نوا

حضور لحن ترانه

و گرمي ناي

به کجا می­بری­ام

ای نرمه نی؟

مرا تداعی عشقی عجیب مي­كوبد

دلم صبوری خود را به درد مي­بازد

كسي كه خنده ندارد به گريه مي­نازد.

 گوش كن

نرمه ني به بالِش ملودي لميده است

دورنما رفته رفته غروب مي­كند

و صدايي

گهواره­ام را

 لالايي:

نرمه نی

نرمه ني

 نرمه ني.

1382

 ..............................................................

 

وقتی به تولدت

 

 

وقتی به تولدت فکر می­کنی

در دورنمای زندگی دقیق شده­ای

و نقطه­ی پایان جسمت را

مجسم خواهی کرد.

 تاریخ تولد آدم­­ها یادآوری می­شود

تا زندگی را ببینند

و اسرار مرگ را بشنوند.

حالا

شمع­ها منتظرند

نشان بده

که نفس می­کشی.

1382

 ..............................................................

 

من را نمی­فهمند

 

من را نمي­فهمند

نمي­فهمند كه من را نمي­فهمند

اين قرمزهاي چهارراه

 نمي­فهمند قرار دارم

و بايد که دست دلم را

توي حناي حقيقت بكارم.

1382

 ..............................................................

 

حالا بيا

 

حالا بيا و خودت را

كليتي تلخ

فرض كن

مي­بيني؟

مرد ِهمسايه در دَم درازشد

حالا نوادگان ِاو

مفسر ِآثارش هستند

می­رویم

و بازماندگان قضاوت مي­كنند:

مسيح به روايت مَـتّا

نيچه به روايت خواهرش

چاپلين به روايت دخترش

به به

چه سفره­ی رنگيني

اما همين حالا ممكن است

پيش از بلعيدن ِاولين لقمه

دور از جانِ عزيز شما

بعله

بله آقاي بودريار

داشتم مي­گفتم

زمانه­ی مسخره­اي­ست

راستي آنجا چه وقت روز است؟

الو

آقا شما كه استاد اين بساط هستيد

ما خودمان

كليتي تلخ را

در ويترين گذاشته­ايم

ما خودمان پيرامون را وانموده­ايم

به جاي اينكه من فرانسه بريسم

شما چرا کوردی نمي­خوانید

خرجِ تلفن من دارد ويراژ مي­رود

   بای...

و گوشي را بكوبيدم

بر استقرا بشوريدم

من ديوانه­ی راهي

بپاجستم

بپوشيدم

دوباره تشنه رفتن

به راه شعر كوشيدم

من آن هذيان­سرا هستم

همان مست ِمطيع و رام

كجا شخصي شنيد از من

بجز حق را

بگوييدم.

آه

سبک شدم.

 زندگي را

كليتي تلخ گرفتم

ابتدا اشكم درآمد

سپس

كارم از گريه گذشت

و حالا هم

كه مي­بينيد.

1382

 ..............................................................

 

به واژه­ی بي­رنگي

 

به واژه­ی بي­رنگي فكر مي­كنم

كه حس سكوت را

نقاشي كند.

 اي شعر شیشه­ای

غرق شدن در تـو

 سهم كه خواهد بود؟

1383

 ..............................................................

 

تو را 

  

تو را که حسّ سکوتی

شنیدنی هستی

تو را که بود و نبودی

نگفتنی هستی

تو را چنان که تو هستی

چگونه بنویسم.

1383

 

(ادامه در ستایش دیوانگی ۳)