تبليغاتX
هومن - ستایش دیوانگی 1

 نمايش تصوير در وضيعت عادي

ستایش دیوانگی۱

سروده های هومن ربیعی

 ...........................................

 

 بی شعر چگونه می­تـوان زیـست

بی ­شعر تو گویی­ که جهان نیست

  

این کتاب را به «دیزیریوس اراسموس» نویسنده کتاب «درستایش­ازدیوانگی» تقدیم می­کنم

........................................................................................................................................

 

  

رنگی نیست 

 

رنگی نیست خواب­هایم

کیفیت ندارد

می­پرم از خواب

با سوت­­ـ بوق­های هراسان

که می­زند ساعت زردم

بی­تعبیرم.

در تنهایی­ام

علامت­های سوأل

معرکه گرفته­اند:

 شاعر شالوده­شکن آشنایی­زدا

فعل را

جمله­بندی را

عشق و

باران و

مادربزرگ را

ممنوع کرده­ است:

 «رومانتیک بی­شعور

واژه­های دیروز و

احساسات مرطوبت را

قبل از ساعت نه شب

کنار تیر برق سر کوچه بگذار...»

پ

پ

پ

آدم­های با جربزه­ی با شعور

دست یافته­اند به کشف سعادت­یاب مهمی:

شنوندگان عزیز

قدم نورسیده مبارک

ابرها را حامله کرده­اند

موضوع بحث­های درگوشی را

روزنامه­های سیاه و سفید

معیین می­کنند.

ببند خودت را به بارت برای مملکت

بنزین به باک بدبختی­مان می­ریزند.

 معلوم است که بوی قورمه سبزی گرفته­ام

و لبو را بر لازانیا ترجیح می­دهم

و احساسات عاشقانه را بر

بر

بربری.

 روانپزشک خوب ارزان اگر سراغ دارید

ما هنرمندان معاصرطلب رأی می­دهیم

به دموکراسیِ باحالِ مردم­سالاری

به پول و پارتی و پرروئی

به درشکه­چیِ ریو باز

به اکثریت قاطعانه­ی صد در صد

که چسپانده­­ام آمپراژ.

 برایم انفرادانه ببرید

شاعر می­شوم

سلول سلول.

 درود بر مایاکوفسکی نجار

و روزگار

که دیوانه­ام کرد.

 مادربزرگ

سری بزن به خواب­هایم

رنگی نیست.

1378

 ..............................................................

 

لازم نیست

 

 لازم نیست خیال کنم

که تو در یک تراژدی می­میری

 

همینطوری هم

به گریه می­افتم.

1378

 ..............................................................

 

در ادامه­ی یک هذیان

  

در ادامه­ی یک هذیان که بیایی به دنیا

دکلمه­­ات می­کنم برای یک دیوانه

بلکه بنشیند به بار

گریه­ای که همیشه دارد در آستین.

 من آبستن همواره­ی واژه­های حرامم

 در طالعم چیست

اینگونه مه­آلود

که می­نشینم در زخمه­ی خورشید

که می­رسد دمایم به نقطه­ی تـب

و می­زایمت یتیم

در ادامه­ی یک هذیان که بیایی به دنیا

کودک شعر من

دکلمه­ات می­کنم برای یک کولی

مبهم­تر از طالعم

که قرن­هاست می­زایم و

هنوز

آبستنم.

1378

 ..............................................................

  

شاید حقیقت

 

 شاید حقیقت

شبیه خودم باشد

و در لحظه­ی شعر و سکوت

به شهادت هستی برسم

شاید از نزدیک­ترین یاخته

پیغامی بیاید

و اندام انسان را

به ایمان بکشاند.

 چه کسی می­داند

راز منوّر شاعر را.

1379

 ..............................................................

 

بر من حرَجي

  

 بر من حرَجي نيست

فلاني

حرجي نيست

درد دل ديوانه صريح است

 كجي نيست.

 

تعجب نكنيد

الهام مي­شود به من

اين چيزهايي

كه نان و آب نمي­شود و

مقرر کرده­اند که نخوانم

به جان خودم همين كار را هم كرده­ام

اما تب كه مي­كنم

موش­هاي ديوار اتاقم

ضبط صوت­هاي­شان را روشن مي­كنند

گناهش به گردن آنها كه گوش مي­دهند.

 كارشناسان بر اين باورند

كه اين چيزها

خطر ابتلا به خنده را افزايش مي­دهد

با اين همه

هذيان­هاي تنوري من

 فروش خوبی دارند

گناهش به گردن آنها كه مي­خرند.

بين خودمان باشد

از روزي كه

در آسايشگاهی بي­ديوار

بستري­ام كرده­اند

با خيال راحت تب مي­كنم

داغ مي­شوم

داغ مي­كنم و

 به اين نتيجه مي­رسم كه

با ارزش­تر از همه چيز

همين چيزهايي­ست كه

نان و آب نمي­شود و

مقرر كرده­اند...

 

فلاني­ها

حرجي بر من نيست

گناهش به گردن شما

شما كه مي­خوانيد.

1379

 ..............................................................

 

با احساس 

 

با احساس و روشنفكر

باهوش و هنرمند

خوش­اخلاق و فرهيخته

ايستاده­ام در صف باشكوه اتوبوس.

 الهام مي­گيرم از

نواي دل­انگيز بوق ـ ترمزـ گاز

فراخوان­هاي حراج

همهمه­ی رهگذران هاج و واج

سيال ِذهنم مي­افتد به كار:

 نيمرو تناول مي­كنم

نيمرو تناول مي­كنم و

به اصلاح جامعه برمي­خيزم

باری

الهام مي­گيرم از تو

كه ترازو داري

روز حساب و كتاب

نوبت كه برسد به من

مي­پرسي:

« تازه چه داري هومن؟ »

من همين را برايت مي­خوانم و

خنده­ات مي­گيرد

به فرشته­هايت مي­گويي:

« كارت ترانزيت بهشت ـ جهنم بدهيد به اين بنده­ی ما »

من سيگاري به جهنم مي­فرستم

استكاني به بهشت

و الهام مي­گيرم از خودم

كه ولگرد درگاه توام

سيال ذهنم مي­افتد از كار:

آقا ... ايستگاه بعدي نگهدار.

1379

 ..............................................................

 

 موهایمان

 

 موهایمان بلند

آرزوهایمان آفتابی

پیامبران تساوی زمین بودیم.

 رگبار عجیبی از ناگهان که رسید

دربه­در یک سرپناه شدیم

آرزوهایمان خیس

و موهایمان سفید.

1379

 

 

(ادامه در ستایش دیوانگی ۲)