بی شعر تو گویی که جهان نیست
این کتاب را به «دیزیریوس اراسموس» نویسنده کتاب «درستایشازدیوانگی» تقدیم میکنم
رنگی نیست خوابهایم
کیفیت ندارد
میپرم از خواب
با سوتـ بوقهای هراسان
که میزند ساعت زردم
بیتعبیرم.
در تنهاییام
علامتهای سوأل
معرکه گرفتهاند:
فعل را
جملهبندی را
عشق و
باران و
مادربزرگ را
ممنوع کرده است:
واژههای دیروز و
احساسات مرطوبت را
قبل از ساعت نه شب
کنار تیر برق سر کوچه بگذار...»
پ
پ
پ
آدمهای با جربزهی با شعور
دست یافتهاند به کشف سعادتیاب مهمی:
شنوندگان عزیز
قدم نورسیده مبارک
ابرها را حامله کردهاند
موضوع بحثهای درگوشی را
روزنامههای سیاه و سفید
معیین میکنند.
ببند خودت را به بارت برای مملکت
بنزین به باک بدبختیمان میریزند.
و لبو را بر لازانیا ترجیح میدهم
و احساسات عاشقانه را بر
بر
بربری.
ما هنرمندان معاصرطلب رأی میدهیم
به دموکراسیِ باحالِ مردمسالاری
به پول و پارتی و پرروئی
به درشکهچیِ ریو باز
به اکثریت قاطعانهی صد در صد
که چسپاندهام آمپراژ.
شاعر میشوم
سلول سلول.
و روزگار
که دیوانهام کرد.
سری بزن به خوابهایم
رنگی نیست.
1378
لازم نیست
که تو در یک تراژدی میمیری
همینطوری هم
به گریه میافتم.
1378
در ادامهی یک هذیان
در ادامهی یک هذیان که بیایی به دنیا
دکلمهات میکنم برای یک دیوانه
بلکه بنشیند به بار
گریهای که همیشه دارد در آستین.
اینگونه مهآلود
که مینشینم در زخمهی خورشید
که میرسد دمایم به نقطهی تـب
و میزایمت یتیم
در ادامهی یک هذیان که بیایی به دنیا
کودک شعر من
دکلمهات میکنم برای یک کولی
مبهمتر از طالعم
که قرنهاست میزایم و
هنوز
آبستنم.
1378
شاید حقیقت
شبیه خودم باشد
و در لحظهی شعر و سکوت
به شهادت هستی برسم
شاید از نزدیکترین یاخته
پیغامی بیاید
و اندام انسان را
به ایمان بکشاند.
راز منوّر شاعر را.
1379
بر من حرَجي
فلاني
حرجي نيست
درد دل ديوانه صريح است
كجي نيست.
تعجب نكنيد
الهام ميشود به من
اين چيزهايي
كه نان و آب نميشود و
مقرر کردهاند که نخوانم
به جان خودم همين كار را هم كردهام
اما تب كه ميكنم
موشهاي ديوار اتاقم
ضبط صوتهايشان را روشن ميكنند
گناهش به گردن آنها كه گوش ميدهند.
كه اين چيزها
خطر ابتلا به خنده را افزايش ميدهد
با اين همه
هذيانهاي تنوري من
فروش خوبی دارند
گناهش به گردن آنها كه ميخرند.
بين خودمان باشد
از روزي كه
در آسايشگاهی بيديوار
بستريام كردهاند
با خيال راحت تب ميكنم
داغ ميشوم
داغ ميكنم و
به اين نتيجه ميرسم كه
با ارزشتر از همه چيز
همين چيزهاييست كه
نان و آب نميشود و
مقرر كردهاند...
فلانيها
حرجي بر من نيست
گناهش به گردن شما
شما كه ميخوانيد.
1379
با احساس
با احساس و روشنفكر
باهوش و هنرمند
خوشاخلاق و فرهيخته
ايستادهام در صف باشكوه اتوبوس.
نواي دلانگيز بوق ـ ترمزـ گاز
فراخوانهاي حراج
همهمهی رهگذران هاج و واج
سيال ِذهنم ميافتد به كار:
نيمرو تناول ميكنم و
به اصلاح جامعه برميخيزم
باری
الهام ميگيرم از تو
كه ترازو داري
روز حساب و كتاب
نوبت كه برسد به من
ميپرسي:
« تازه چه داري هومن؟ »
من همين را برايت ميخوانم و
خندهات ميگيرد
به فرشتههايت ميگويي:
« كارت ترانزيت بهشت ـ جهنم بدهيد به اين بندهی ما »
من سيگاري به جهنم ميفرستم
استكاني به بهشت
و الهام ميگيرم از خودم
كه ولگرد درگاه توام
سيال ذهنم ميافتد از كار:
آقا ... ايستگاه بعدي نگهدار.
1379
آرزوهایمان آفتابی
پیامبران تساوی زمین بودیم.
دربهدر یک سرپناه شدیم
آرزوهایمان خیس
و موهایمان سفید.
1379

