پنجره باز است
علامتهای سوال معرکه گرفتهاند
و خیلی کار داریم
سلام
«فهرست»
ــ روی خوابهای خاکستریام ستاره بپاش
ــ زنگ بزن شبها به شمارهی بیگوشی
ــ به جای لامپهای تنگستن،ماه را بیاویز
ــ لاک گرفتن نام تو به این سادگیها نیست
لای سررسیدم بمان
وگاهی نگاه کن
به نیازمندیهایی که فهرست کردهام.
«آدرس»
ــ راه خوشبخت زیستن
ــ روش عشق ورزیدن
ــ انسان خیلی خیلی مدرن
ــ اعتماد به نفس در ده درس
ببین
گمشدهها به گمشدهها آدرس میدهند
بیچاره زمینی که مترسکها شخم بزنند.
«پنجره»
پنجرهام به خیابان گوش میدهد:
ــ خشیدن جاروهای شهرداری
ــ شلوغی صفهای شیر
ــ ویراژهای بیمقصد
ــ بلندگوی سرماخوردهی وانتهای ولگرد!
پنجرهام به خیابان نگاه میکند:
پیرزنی در خیال سفرهی ظهر استخاره میکند تا غروب
و در جواب ماشین حساب بدهکار میماند
پدری که پاکتهای بزرگ نمیآورد
لابد درانتظار لحظههای دلخواه ایستادهاند
آدمهایی که مشتری دائم دکهها هستند
لابد صدای زنگ مدرسههای مؤنث را شنیدهند
مردان میانسالی که در مواضع خوشمنظره اتراق کردهاند
و لابد
به خاطر آرمانهایشان بپاخاستهاند
این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل میکنند
ببین
من میترسم اما
حواس پنجرهام همیشه به خیابان است.
«سرمایه»
اولین سکهی تاریخ که ضرب شد
نخستین سرمایهدار زمین به دنیا آمد!
حالا برای تو همه چیز خیابان به رنگ اسکناس
حالا برای من برگههای جریمه در خیابان عصر جدید!
دیدی چه تقدیر قلدری به سرنوشتمان پرید؟
حالا برای ما
همه چیز خیابان
اتیکت نشان.
«پروژه صدساله»
تو با هر صدای ناگهانی ترمز به سمت پنجره میدوی
و عدهای به جان هم افتادهاند!
نگاه نکن
برایت خوب نیست
افسرده شدهای از بس که بوکس دیدهای
پنبه بکار در گوشهایت
پژمرده شدهای از اینهمه فحاشی ناموسی!
آهای بچهها!
اینها که راستکی نیست
آدم بزرگها با هم شوخی میکنند
شما که میدانید جنگیدن کار گربهسانان کتاب علوم است!
و اما تو
اگر میخواهی که تصاویر پنجره را پخش کنی
به دبستانیها فکر کن
و بگو:
شوخی میکنیم.
«عریضه»
یکی بود یکی نبود
زندگی کلمهای بود
حالا
زندگی یک پروندهی مفتوح دارد
زندگی میتواند همهجای جمله قرار بگیرد
میتواند به کتاب تاریخ افتخار کند
میتواند به دگرآباد برود
میتواند اما
نمیگذارند که زندگی را پلک بزنیم نمیگزارند
زنگ میزنند
فوت میکنند
روی پیامگیر سکوت میکنند
پنجرهها را بستهایم
پنبه کاشتهایم در گوشمان
اما از تصاویرمسطح تلویزیون میآیند
به هر حال پرونده هنوز باز است
اما
نه صدای چکش قاضی را میشنوی
نه دادستان را میبینی
تنها زندگی را میبینی با لباس راه راه
و میخواستی وکیل شوی
ولی داری عریضه تایپ میکنی:
یکی هست یکی نیست
زندگی کلمهایست.
«ترافیک»
به تاکسی گفتم: انقلاب!
ترمز کرد
سوار شدم
و سلام در صدای رادیو سرد شد:
«چه هوای داغی
ارز با قرض برابری نمیکند
و بنزین متری هزار
توطئه بر توسعه مقدم است
و دانشمندان فرمول خوشحالی زمین را خواب دیدهاند
این در حالیست که
ما پشت یک چراغ خیلی قرمز
عرق خستگی به هم میپاشیم
این بود خلاصه بهترین خبرها»
و راننده گفت: انقلاب!
«الو»
جدول به را خودش میرود
و خیابان به را خیابان
رهگذران از هراس نرسیدن میدوند
رادیو برای خودش حرف میزند
و تمام چراغها روی قرمز
الو!
تو در کدام سکوت به خواب رفتهای؟
صدای دلشوره در مغز من پخش میشود
روی قرمز میخ شدهام
و یکی نیست که بگوید: روزنامه روزنامه
الو!
تابلوهای تبلیغاتی شکلک درمیآورند
نمرهی انضباط را تصویب نمیکنند
و یکی نیست که خراباتی بخواند
الو!
اگر ترسیدهاید
لطفاً فرار کنید به جلو
جدول امروزم را که تمام کنم
در خیابان دیگری به شما میرسم.
«دکتر گفت»
خیابانها عروق شهر هستند
اتوبوسها گلوبولهای سرخ و سفید
و میدان اصلی زندگی را پمپاژ میکند
بعد
هر کسی به کار خودش میرسد
تا هیچ عضوی تعطیل نماند
و شهر یک آناتومی قشنگ باشد در زمین
و خوش به حال دنیایی که دکتر نمیخواهد
همین.
«مکالمه»
دفترچه را زیر و رو کن
برس به شمارهی یک آشنا
الو
لابد میپرسی جه خبر
ما بیخبر از خود همه دنبال خبر
تلویزیون پیاز بزرگی نشان میدهد:
« بینندگان عزیز!
دنیا شبیه تصویریست که میبینید
آهای!
ریاست دائمی سازمان ملل
سرپرست امور تسلیحات
آزادیخواهان غیور
نژادپرستان متجدد
زمین فقط ملکولی درون لایههاست
ول کنید!
الو
هر جملهی این مکالمه به جیب مخابرات پیاز میرود
ولی مهم نیست
همین ارتباط منتشر است که زندگیست
همین واژههایی که هم را بغل کردهاند!
دفترچهی تنهایی سلام
چه خبر؟
«معشوق»
منتظر باش که خیابان سلامت کند
و خطهای عابر خاک پایت شوند
نازکتر از گل نخواه
بقیهی پولت را بگیر
و عاقل اندر سفیه نگاه کن به کوچههای کثیف...
روزنامه را بگو بموقع بیاید
و مترو به کارش برسد
لطفاً همه چیز را بازرسی کن
شهر تو خانهی توست.
«کشف»
نگاه کن که زمین چقدر بهشت است و چقدر جهنم
و آدمها چقدر شبیه شهروندان آخرت هستند!
انگار قیامت برگزار شده است یکبار
و گفته است:
برمیگردم دوباره.
«...»
روزی روزگاری
آدمها فکرشان را پسانداز کردند
و رایانه را آفریدند
ولی من به غرورم برخورد
و اخراجم کردند از دهکدهی زمین
حالا که تنها شدهام
به آینه تعظیم میکنم
و دیگر مهم نیست.
«سفر»
اتوبوس رسید
و تنهاییام را به تنهایی برد
به سکوتهای مافوق صوت برخوردم
و مذاکرات مفصلی برگزار کردم با خودم
به قشنگترین لحظههای مسیر دست زدم
و یک ترانهی دیگر شنیدم
من به تصویر زمین رسیدم
و دوباره تنهایی.
«هستی»
وقتی دلهره دارم
وقتی پشت چراغها هدرمیروم
وقتی هپروت میزند به تنهایی
نیستی!
وقتی زیر دست و پای اقتصاد له میشوم
وقتی مونیتور دانائیام را دورمیزند
وقتی بلندگوها بالا میآورند
نیستی!
وقتی که نیستی اینهمه هذیان نازل میشود
و اینهمه کاغذ ــ از سرمایهی ملی ــ سیاه
تو را کجای این جملهها جا بزنم
ای نیستی بینهایت
کجای این جملهها؟
خداوند لبخند عاشقانهای میزند
به هر چیزی که راهی باشد برای سیر انسان در خودش
با تو هستم هومن
اگر دروازه نیستی راهی باش.
این پنجره میتواند به هر لحظهای نگاه کند
خداحافظ
هومن ربیعی(راهی)
تهران ۱۳۸۰خورشیدی

