تبليغاتX
هومن - شعر آخرین سیستم

پنجره باز است

علامت­های سوال معرکه گرفته­اند

و خیلی کار داریم

سلام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«فهرست»

 

 

ــ روی خواب­های خاکستری­ام ستاره بپاش

ــ زنگ بزن شب­ها به شماره­ی بی­گوشی

ــ به جای لامپ­های تنگستن،ماه را بیاویز

ــ لاک گرفتن نام تو به این سادگی­ها نیست

لای سررسیدم بمان

وگاهی نگاه کن

 به نیازمندیهایی که فهرست کرده­ام.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«آدرس»

 

 

ــ راه خوشبخت زیستن

ــ روش عشق ورزیدن

ــ انسان خیلی خیلی مدرن

ــ اعتماد به نفس در ده درس

 

ببین

گمشده­ها به گمشده­ها آدرس می­دهند

بیچاره زمینی که مترسک­ها شخم بزنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«پنجره»

 

 

پنجره­ام به خیابان گوش می­دهد:

ــ خشیدن جاروهای شهرداری

ــ  شلوغی صف­های شیر

­ــ  ویراژهای بی­مقصد

ــ  بلندگوی سرماخورده­ی وانت­های ولگرد!

 

پنجره­ام به خیابان نگاه می­کند:

پیرزنی در خیال سفره­ی ظهر استخاره می­کند تا غروب

و در جواب ماشین حساب بدهکار می­ماند

پدری که پاکت­های بزرگ نمی­آورد

 

لابد درانتظار لحظه­های دلخواه ایستاده­اند

آدم­هایی که مشتری دائم دکه­ها هستند

لابد صدای زنگ مدرسه­های مؤنث را شنیده­ند

مردان میانسالی که در مواضع خوش­منظره اتراق کرده­اند

و لابد

به خاطر آرمان­هایشان بپاخاسته­اند

این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می­کنند

 

ببین

من می­ترسم اما

حواس پنجره­ام همیشه به خیابان است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«سرمایه»

 

 

اولین سکه­ی تاریخ که ضرب شد

نخستین سرمایه­دار زمین به دنیا آمد!

 

حالا برای تو همه چیز خیابان به رنگ اسکناس

حالا برای من برگه­های جریمه در خیابان عصر جدید!

دیدی چه تقدیر قلدری به سرنوشتمان پرید؟

 

حالا برای ما

همه چیز خیابان

اتیکت نشان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«پروژه صدساله»

 

 

تو با هر صدای ناگهانی ترمز به سمت پنجره می­دوی

و عده­ای به جان هم افتاده­اند!

نگاه نکن

برایت خوب نیست

افسرده شده­ای از بس که بوکس دیده­ای

پنبه بکار در گوشهایت

پژمرده شده­ای از اینهمه فحاشی ناموسی!

 

آهای بچه­ها!

 اینها که راستکی نیست

آدم بزرگ­ها با هم شوخی می­کنند

شما که می­دانید جنگیدن کار گربه­سانان کتاب علوم است!

 

و اما تو

اگر می­خواهی که تصاویر پنجره را پخش کنی

به دبستانی­ها فکر کن

و بگو:

شوخی می­کنیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«عریضه»

 

 

یکی بود یکی نبود

زندگی کلمه­ای بود

حالا

زندگی یک پرونده­ی مفتوح دارد

زندگی می­تواند همه­جای جمله قرار بگیرد

می­تواند به کتاب تاریخ افتخار کند

می­تواند به دگرآباد برود

می­تواند اما

نمی­گذارند که زندگی را پلک بزنیم نمی­گزارند

زنگ می­زنند

فوت می­کنند

روی پیامگیر سکوت می­کنند

پنجره­ها را بسته­ایم

پنبه کاشته­ایم در گوشمان

اما از تصاویرمسطح تلویزیون می­آیند

 

به هر حال پرونده هنوز باز است

اما

نه صدای چکش قاضی را می­شنوی

نه دادستان را می­بینی

تنها زندگی را می­بینی با لباس راه­ راه

و می­خواستی وکیل شوی

ولی داری عریضه تایپ می­کنی:

 

یکی هست یکی نیست

زندگی کلمه­ای­ست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«ترافیک»

 

 

به تاکسی گفتم: انقلاب!

ترمز کرد

سوار شدم

و سلام در صدای رادیو سرد شد:

«چه هوای داغی

ارز با قرض برابری نمی­کند

و بنزین متری هزار

توطئه بر توسعه مقدم است

و دانشمندان فرمول خوشحالی زمین را خواب دیده­اند

این در حالی­ست که

ما پشت یک چراغ خیلی قرمز

عرق خستگی به هم می­پاشیم

این بود خلاصه بهترین خبرها»

و راننده گفت: انقلاب!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«الو»

 

 

جدول به را خودش می­رود

و خیابان به را خیابان

رهگذران از هراس نرسیدن می­دوند

رادیو برای خودش حرف می­زند

و تمام چراغ­ها روی قرمز

الو!

تو در کدام سکوت به خواب رفته­ای؟

صدای دلشوره در مغز من پخش می­شود

روی قرمز میخ شده­ام

و یکی نیست که بگوید: روزنامه روزنامه

الو!

تابلوهای تبلیغاتی شکلک درمی­آورند

نمره­ی انضباط را تصویب نمی­کنند

و یکی نیست که خراباتی بخواند

الو!

اگر ترسیده­اید

لطفاً فرار کنید به جلو

جدول امروزم را که تمام کنم

در خیابان دیگری به شما می­رسم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«دکتر گفت»

 

 

خیابان­ها عروق شهر هستند

اتوبوس­ها گلوبول­های سرخ و سفید

و میدان اصلی زندگی را پمپاژ می­کند

بعد

هر کسی به کار خودش می­رسد

تا هیچ عضوی تعطیل نماند

و شهر یک آناتومی قشنگ باشد در زمین

و خوش به حال دنیایی که دکتر نمی­خواهد

همین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«مکالمه»

 

 

دفترچه را زیر و رو کن

برس به شماره­ی یک آشنا

الو

لابد می­پرسی جه خبر

ما بی­خبر از خود همه دنبال خبر

تلویزیون پیاز بزرگی نشان می­دهد:

« بینندگان عزیز!

دنیا شبیه تصویری­ست که می­بینید

آهای!

ریاست دائمی سازمان ملل

سرپرست امور تسلیحات

آزادی­خواهان غیور

نژادپرستان متجدد

زمین فقط ملکولی درون لایه­هاست

ول کنید!

الو

هر جمله­ی این مکالمه به جیب مخابرات پیاز می­رود

ولی مهم نیست

همین ارتباط منتشر است که زندگی­ست

همین واژه­هایی که هم را بغل کرده­اند!

دفترچه­ی تنهایی سلام

چه خبر؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«معشوق»

 

 

منتظر باش که خیابان سلامت کند

و خط­های عابر خاک پایت شوند

نازکتر از گل نخواه

بقیه­ی پولت را بگیر

و عاقل اندر سفیه نگاه کن به کوچه­های کثیف...

روزنامه را بگو بموقع بیاید

و مترو به کارش برسد

لطفاً همه چیز را بازرسی کن

شهر تو خانه­ی توست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«کشف»

 

 

نگاه کن که زمین چقدر بهشت است و چقدر جهنم

و آدم­ها چقدر شبیه شهروندان آخرت هستند!

انگار قیامت برگزار شده ­است یکبار

و گفته است:

برمی­گردم دوباره.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«...»

 

 

روزی روزگاری

آدم­ها فکرشان را پس­انداز کردند

و رایانه را آفریدند

ولی من به غرورم برخورد

و اخراجم کردند از دهکده­ی زمین

حالا که تنها شده­ام

به آینه تعظیم می­کنم

و دیگر مهم نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«سفر»

 

 

اتوبوس رسید

و تنهایی­ام را به تنهایی برد

به سکوت­های مافوق صوت برخوردم

و مذاکرات مفصلی برگزار کردم با خودم

به قشنگترین لحظه­های مسیر دست زدم

و یک ترانه­ی دیگر شنیدم

من به تصویر زمین رسیدم

و دوباره تنهایی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«هستی»

 

 

وقتی دلهره دارم

وقتی پشت چراغ­ها هدرمی­روم

وقتی هپروت می­زند به تنهایی

نیستی!

وقتی زیر دست و پای اقتصاد له می­شوم

وقتی مونیتور دانائی­ام را دورمی­زند

وقتی بلندگوها بالا می­آورند

نیستی!

وقتی که نیستی اینهمه هذیان نازل می­شود

و اینهمه کاغذ ــ از سرمایه­ی ملی ــ سیاه

تو را کجای این جمله­ها جا بزنم

ای نیستی بینهایت

کجای این جمله­ها؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 «راهی»

 

 

خداوند لبخند عاشقانه­ای می­زند

به هر چیزی که راهی باشد برای سیر انسان در خودش

با تو هستم هومن

اگر دروازه نیستی راهی باش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این پنجره می­تواند به هر لحظه­ای نگاه کند

خداحافظ

هومن ربیعی(راهی)

تهران ۱۳۸۰خورشیدی