

.jpg)



.jpg)


تنهایی تلخ است
نه مثل زهر مار
مثل قهوهی ترک
در کافهی ارمنی
مثل مزهی جملههای حقیقی
تنهایی یک حوض بیانتهاست
تنهایی ضرورت همین لحظههاست
و تنهایی ِمنتظر
میان گذشته و آینده ایستاده
مثل بیداری بعد از فنجان واژه
***
زبان خودم را گم کردهام
دنبال درد دلهایم میگردد
واژهای نیست واگویههایم را معنا کند
شناسنامهی من کجاست
باید برای تمدیدش عکس بگیرم
آینه کجاست
تا سرم را سرسری نگیرم
روتوش نکن آقا
میخواهم خودم باشم
بگذار سلولهای پوست صورتم
زخمهای عمیق روحم را نمایان کنند
***
کودک شعر من
در ادامهی یک هذیان که بیایی به دنیا
دکلمهات میکنم برای یک دیوانه
بلکه بنشیند به بار
گریهای که همیشه دارد در آستین
در طالعم چیست اینگونه مهآلود
که مینشینم در زخمهی خورشید
که میرسد دمایم به نقطهی تب
و میزایمت یتیم؟
***
از ماه بپرس
شبهای بیستاره را چگونه تحمل میکند؟
از شب بپرس
لحظههای بیمهتاب را چگونه تحمل میکند؟
از هستی بپرس
آیا هرگز از نیستی سراغی گرفته است؟
از خودت اما چیزی نپرس
علامتهای سوأل را تاب نمیآورد
.jpg)
چاپ اول - تهران 1380
شابک: 5 – 0105 – 06 – 964
کتابخانه ملی ایران: 7679 – 80م
برای دیدن متن کتاب روی ادامه مطلب کلیک کنید
در جستجوي صداي تو
حساسترین ميكروفون ها را خریدم
در گرما و سرماي طولاني ترين روز و شب ها منتظر ماندم
و گوش به زنگ احضاريه اي حتا از دادگاه تو بودم
اما
فقط سكوت نصيبم شد
و تنها آوای پرنده ي كوكو:
كو
کو
Where are you?
از خودت بپرس كه خودش را دوست دارد يا نه؟/ جواب بده/ جوابي كه عقلِ سمج را اسير كند/ جوابي كه از جان عزيز بگذرد/ بگو/ نفس بكش/ تو داري نفس ميكشي/ يك… دو… سه/ و رازِ بزرگي كه بر تو ميگذرد:زمان.../ دستهايت را به هم بزن/ چيزي به اسمِ سكوت ميشكند/ به پلكهايت بگو باز شوند/ همه چيز هست/ و اسمِ تو: انسان.../ نگاه کن/ جنازه ات روي تخت درازكشيده/ با تمامِ توانايي اش نميتواند/ با تمامِ شنوايي اش نميشنود/ پس كجا هستي؟/ ديروز تمام شد و فردا نيز/ حتي اگر تمامِ زمين تعطيل شود/ حتي اگر با ستاره ی هالي تصادف كند/ خودت را كه برداشته باشي،كافي ست/ چيزي تو را به چنگ نميآورد/ چرا كه تا مغزِ استخوان بيداري/ چرا كه ميتواني به پلكهايت حكومت كني/ گوش كن!/ يك … دو … سه/ در ميزنند/ بپرس كه مهمان ميخواهد يا نه؟
روز ۲۳ مردادماه ۱۳۸۵به طوس رفتیم که در۲۰ کیلومتری مشهد واقع است و همه روزه میزبان گردشگرانی است که برای دیدار از آرامگاه فردوسی به آنجا میآیند...
جهان فلسفه همواره خواهان فلسفه بینقص و قابل قبولی بودهاست تا بتواند آن را به عنوان دستورالعملی برای تمامی امور مربوط به بشر ساکن در کره زمین واقع درکهکشان راه شیری، سرلوحه قواعد زندگی اجتماعی قراردهد...
روشنفکری کلاسیک دهه 30 به بعد، به شعری نیاز داشت که انفعال و ناکامی هایش را تخفیف دهد و در نتیجه، شعر احمدشاملو و حواشیاش به عنوان برآیند خواست های روشنفکری چپگرا، جایگاه خوبی پیداکرد...
از اینکه زمانی حرارت فرهنگ و هنر این سرزمین،همه دنیا را گرم میکرد، ولی امـروزه دود میانمـایگـی، چـشمها را مــیآزارد؛ از اینکـه روزگـاری کســـانی بودند کــه خـلـق میکردند، ولی امروزه مدعیــان حتــی از درک درست مفاهیم مُرده فرنگی هم عاجزند، افسوس نمیخورم...
می گویند:« آدم تنبل یا شاعر می شود یا ستارهشناس» و البته که هر نویسنده و هنرمند و اندیشمندی هم زیر مجموعه این ضربالمثل قرارمیگیرد و در نتیجه شاعری سهل انگاشته میشود. می گویند:«این حرفها از سر شکمسیری است» و صد البته که این موضعگیریها فقط مختص فرهنگ کوچه و بازار نیست...
زمانیکه یک دانشجوی رشته سینما بودم به علت ارتباط با سطح وسیعی از همنسلان خود درگرایشات مختلف وهمچنین علاقه ام به تاریخمکاتب هنری از جستجو برای یافتن کسانی که دیدگاه های مشابهی با هم داشتند، دست بر نمیداشتم...
به میانه سالهای هفتادبرویم ، زمانیکه رضا براهنی با انتشار مؤخره چرامن دیگرشاعر نیمایی نیستم و مجموعه شعر خطاب به پروانهها در سال 1374 به عنوان چهره جنجالی عرصه نقد ادبی قد علم کرد...
در دهه هفتاد، بستر ادبیات ایران بیش از دهههای دیگر شاهد کتابسازی در زمینه نقد ادبی بود. گاه یکنفرتصمیم میگرفت که مصاحبهای با دوستانش ترتیب دهد و ماحصل را مجلدی کند وگاه منتقدان ترجیح دادند که به جای پژوهش منطقی در شعر معاصر به دنبال کشف ربطهای نجومی در چند شعر از چند شاعر، جُنبشوارهای به سبک اروپای پس از جنگ راه بیاندازد...
دو فیلم همسفر خاموش(الهام حسین زاده) و تصویر آفتاب در آینه عشق(هومن ربیعی) در برنامه آسیایی این جشنواره به نمایش در می آیند...
روزی که انسان ابتدایی، نتیجه ضربه مشتهای اش را دید،سعیکرد چیزی مشابه مشتهایاش را به کار بگیرد،به این منظور،یک سنگ گرد را سرِ یک تکه چوب بست که این شــئ جــدیــد، یک دورنما از مشت خودش بود...
در جستجویِ حقیقتی گمشده
یا شاید دروغی گریم شده
با احتیاطِ هرچه تمامتر
ابتدا تاریخ را ورق بزن
سپس فلسفه را مثل روزنامه بخوان
در این قسمت از کار
آدمهای زیادی به خوابهایت میریزند
نترس
با سبیلِ کـُلـُفتِ فریدریش حالکن
به کله صیقلیِ فوکو که نگاه میکنی عینک بزن
اصلاً به لَرزِ اسکلتهایِ اگزیستانسیال رو نَـده
خلاصه اینکه
به کابوسهایِ کویری سَبــو نَـده
در جستجویِ حقیقتی گمشده
میلیاردها مقالِ مشاهیر را فراموش کن
حتی گفتگوهایِ درونیات را هم
بگیر و برو
مثلِ یک دوربین
ببین
در این زمانِ مختصری که سهمِ توست
در این نمایشِ مینیاتوری که در زمین برپاست
سیرکن
ببین کجایِ پرده جای میگیری
کجا برایِ همیشه ثبت میشوی؟
ببین
ثبت کن
و
ثبت شو